#شاه_کلید__پارت_115


زنعمو با صدای مامانم که صداش میزد، بیرون رفت و چند دقیقه بعد آرمینا اینا اومدن! من هم که حرصم گرفته بود کلی فحش بار زن عموم کردم! از اینکه سپهر نیومده بود و مامانش کلی اعصابمو خرد کرد و از این چیزای بی خود حرصم گرفته بود و همه شو به بچه ها گفتم! سارا میگفت:

ـ ولش کن بابا زنیکه دیوونه اس!

آرمینا ـ اره راست میگه! اسم مهمونی که میاد کاراش بر طرف میشه ولی نوبت یه زنگ زدن ساده که میشه میگه کار پیش اومد!

مهرناز هم که از حرص خوردن ارمینا خنده اش گرفته بود گفت:

ـ باشه بابا حالا تو خودتو جر نده!

آرمینا زبونشو برای مهرناز در اورد و گفت:

ـ بی ادب!

بعد از چند دقیقه که حرف زدیم رفتیم بیرون! همه در حال رقص بودن... به پیشنهاد مهرناز ، ماهم رفتیم وسط و شروع کردیم به رقصیدن... شایان هم که با دیدن سارا گل از گلش شکفت به جمع رقصنده ها پیوست!

با طعنه و شوخی بهش گفتم:

ـ شایان تو که اصلا رقص دوست نداشتی چی شد پس؟!

شایان زیر لب رو به من گفت:

ـ خفه شو!

خندیدم و ترجیح دادم جوابشو ندم!

سارا و شایان همینطور که میرقصیدن باهم حرف میزدن... من و مهرناز هم رو به روی هم میرقصیدیم و یه پسره هم رفته بود کنار ارمینا و داشت مخشو میزد! آرمینا هم با خنده حالشو میگرفت! من و مهرناز که داشتیم از کارای آرمینا و اون پسره که فکر کنم از دوستای مهشید بود، از خنده غش میکردیم! تو همین حال دو تا پسر دیگه هم به طرف ما اومدن! مهرناز سقلمه ای بهم زد که خنده ام گرفت و گفتم:

ـ مهرناز یواش! الان سوراخم میکنی!

مهرناز هم خندید و گفت:

ـ رزیتا نزنی تو پرشونا! بذار یکم بخندیم!


romangram.com | @romangram_com