#شاه_کلید__پارت_109
ـ مامان جان! من و اون همکلاسی بودیم گفت شمارتو بده مشکلی پیش اومد به خودت بگم که همسایه هم هستی! ولی دلیل نمیشه که من دوسش داشته باشم! تازه میدونی چیا بهم گفت وقتی گفتم جوابم منفیه؟!
و تمام حرفای امیر رو مو به مو بهش گفتم!
مامان که هرلحظه بر تعجبش افزوده میشد! امین هم از عصبانیت پاهاش رو تکون میداد!
دیگه بدون اینکه به نظراشون اهمیت بدم رفتم تو اتاقم و درو محکم کوبیدم به هم!
امیر من حال تورو باید بگیرم! همچین اشکتو دربیارم عوضی!(دست میکنم تو چشمت تا اشکت دربیاد!)
***
ساعت 4 بود که از مدرسه برگشتم! امروز به سرویسم گفتم که پیاده برمیگردم!!! دلم میخواست راه برم!!! هوا هم ابری بود اونطوری که واقعا دوست دارم! پیاده تا خونه 10 دقیقه راهه... امروز تو مدرسه خیلی سوت و کور بود! از وقتی اروانی رفته همه سر و صداها خوابیده و مدرسه اروم شده! چون اروانی همیشه جارو جنجال به پا میکرد و همه بچه ها شاکی بودن ازش! امروز اصلا امیرو ندیدم! اه پسره کودن!!! چقدر ازش حرصم گرفت! تو همین فکرا بودم که صدای کسی توجهمو به خودش جلب کرد:
ـ خانوم شماره بدم؟!
با تعجب برگشتم ببینم با منه یانه؟! با شک و تردید برگشتم و درکمال تعجب شایان رو دیدم! شایان که از قیافه من خنده اش گرفته بود گفت:
ـ خانوم با شمام! حالا شماره بدم یا ندم!
خندیدم و رفتم سمتش ... بغلم کرد و گفت:
ـ خوبی دختر عمو؟!
از بغلش بیرون اومدم:
ـ اره خوبم شایان! وای چقدر بزرگ شدی تو!!!!!
شایان خندید و گفت:
ـ خاک بر سرت رزیتا همین یه هفته پیش همدیگرو دیدیما!
من ـ اوا پس چرا یادم نمیاد؟! حالا بگذریم به هرحال بزرگ شدی تو!
romangram.com | @romangram_com