#شاه_کلید__پارت_108

واقعا که چقدر عوضیه!!! به همین راحتی؟! ای خدا منو بگو که دلم واسش سوخت که الان ناراحت میشه! اما نه! این از منم سرخوش تره! پسره کثافت بی لیاقت! لیاقتت همون دخترای خیابونیه! یا به قول خودت جی افای هرزه ات!!! خدارو شکر من جز اونا نیستم که بهت سرویس بدم امیر خان! به درک اصلا! مرتیکه پروو! به من میگه تحفه نطنز! شیطونه میگه بزنم دکور مکورشو بیارم پایین! بدجوری حرصی شدم از حرفاش! این حقم نبود! مگه من چی بهش گفتم!؟ بیخیال بابا! پسر هم اینقدر لوس و بی جنبه؟! اه اه!

من حالشو میگیرم! تمام این جملات رو بلند بلند با خودم میگفتم یا به قولی غر غر میکردم! درو محکم باز کردم تا برم بیرون که دیدم امیر پشت در وایساده! ای خدا شانس که ندارم!!! پس حتما همش رو هم شنید نه؟!

خواستم حرفی بزنم که امیر گفت:

ـ وایسادم تا باهم بریم که نفهمن اختلاف داریم! بعدش بهشون میگیم به تفاهم نرسیدیم!

من ـ واه واه واه! خب معلومه که نرسیدیم! بمیرم هم با تو نمیرم زیر یه سقف پسره خنگ!

امیر خیلی خونسرد بود و هی نفس عمیق میکشید تا چیزی بهم نگه... اما قرمز شده بود! معلوم بود بیش از حد تند رفتم! خب اعصابمو بهم ریخته دیگه پسره کثاف ت!

راستی خیلی عجیبه اینبار نگفتن چایی بیار!!! فکر کنم دفعه قبل قسمت مقدماتش بوده!!! هه! پس از قبل فکر همه جارو کرده بودن! یعنی فکر کردن من و امیر همدیگر رو دوست داریم ؟!

واقعا این فکرو کرده بودن؟! ای خدا! الان مامانم میگه پس چرا باهاش دوست شدی؟! اصلا به من چه همش تقصیر امیره!!!

وقتی رسیدیم پایین همه با شور و شوق نگاهمون می کردن اما نمیدونستن که چه دعوایی کردیم! مامان لبخندی زد و به حرف زدن با خانم خدری ادامه داد... قرار شد دو روز بعد بیان جواب بگیرن! بعد از یه سری حرفای چرت که اصلا بهشون توجه نکردم، زحمتو کم کردن! تو این مدت همش به امیر نگاه میکردم و براش خط و نشون میکشیدم! دیگه مطمئن شدم شدیم دشمنای خونی! اینطوری که حال همدیگرو گرفتیم غیر از این نمیشه! من فقط باید حال اینو بگیرم! پسره مغرور! خیلی بیشعوره دلم میخواد کله اشو بکوبم به دیوار! هیچ وقت اینطوری حرصی نشدم! دلم میخواد جیغ بکشم! اههه! با عصبانیت رفتم تو اتاق که صدای مامان متوقفم کرد:

ـ رزیتا؟! رفتین تو اتاق چی شد؟!

با عصبانیت برگشتم و گفتم:

ـ میخواستی چی بشه؟! جوابم منفیه مامان!

مامان از تعجب چشماش اندازه نعلبکی شد!

با من و من گفتم:

ـ مامان ... اینطوری... اینطوری نگام نکن!

مامان تقریبا داد زد:

ـ چــــــی؟! جوابت منفیه؟! اونوقت چرا؟! پس چرا باهاش دوست شدی؟!

دستامو زدم به کمرم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com