#شاه_کلید__پارت_110
شایان ـ خب تو آلزایمر داری!
دستمو دور بازوش حلقه کردم و راه افتادیم به سمت خونه ما...
من ـ شایان! با اون دوست دخترت، اممم ! اسمش چی بود؟! آهان مروارید چیکار کردی؟!
شایان آهی کشید و گفت:
ـ دختره هرزه از آب دراومد!!!!!
با تعجب بهش خیره شدم و گفتم:
ـ وا یعنی چی؟!
شایان با اون دست ازادش زد تو سرم و گفت:
ـ یعنی نمیدونی!
من ـ چرا میدونم اما یعنی چطور فهمیدی!
شایان ـ با دوستم دیدمش! دوستم بهم گفت! خاک تو گورش!
من ـ واقعا! تاسف بر انگیزه! دوستیای خیابونی رو میگم!
شایان ـ خفه شو بابا!
من ـ بی تربیت! اصلا من باهات قهرم!
دستشو ول کردم و الکی خودمو قهر نشون دادم!
شایان که از این لوس بازیا خوشش نمیومد گفت:
ـ برو کسی نازتو نمیکشه من رفتم!
با خنده برگشتم پیشش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com