#شاه_کلید__پارت_105


ـ باکی؟! برای چی؟!

میتونستم از چشمای مامان عصبانیت رو بخونم! خودمو زده بودم به نفهمی!

مامان ـ با آقا امیر دیگه! که سنگاتون رو وا بکنید!

من ـ سنگامون رو؟! ما که سنگی نداریم؟!

پریسا یهو به حرف اومد:

ـ یعنی جوابتون مثبته!

مامان چشم غره ای بهم رفت که مجبور شدم بلند شم و بگم:

ـ باشه چشم رفتیم!

امیر هم بلند شد و باهم رفتیم بالا تو اتاق من... تا وارد شد درو محکم بستم که با خنده گفت:

ـ نه، مثل اینکه تو هول تری!

با اخم گفتم:

ـ چطور؟!

امیر ـ از این کارات دیگه!!! هولی!

من ـ واسه چی اونوقت باید هول باشم؟!

امیر ـ خودتو نزن به نفهمی دیگه خانومم! خودتم میدونی واسه چی اینجام نه؟!

یهو بهش توپیدم:

ـ تو خیلی بی جا میکنی الان اینجایی! چرا بدون اینکه بهم بگی اومدین؟!


romangram.com | @romangram_com