#شاه_کلید__پارت_106
امیر ـ وویی! چته حالا؟! چرا منو میزنی؟! بده زود اومدم!
از اشتیاق امیر خیلی حرصم گرفت و ناراحت شدم! یعنی واقعا الان انتظار جواب مثبت داره؟! بابا بیخیال من تازه 17 سالمه مامانش مجبورش کرده ازدواج کنه! من میدونم! وگرنه امیر مرد زندگی نیست! مگه اون چندسالشه؟! فوقش 22!!! نه نمیتونم یه اشتباه رو دوبار تکرار کنم! یعنی دوبار عاشق سپهر بشم!!! مگه میشه؟ امیر واقعا شبیه سپهره! من میخوام سپهرو فراموش کنم اونوقت این مثل خر، پاشده جفت پا پریده تو زندگی من! اونوقت اینطوری نمیتونم سپهرو فراموش کنم تماماً درحال مقایسه امیر با سپهر میشم! ای خدا چقدر من بدبختم!!!
تو همین فکرا بودم که امیر چونه ام رو گرفت و به سمت خودش چرخوند و گفت:
ـ به چی فکر میکنی؟! به آینده مون؟! وای رزیتا بچه هامون اینقدر ناز میشن!
و هر هر به این حرفش خندید!
با عصبانیت چشمامو به چشماش دوختم:
ـ امیر! چی میگی واسه خودت؟! چرا واسه خودت هی میبری و میدوزی؟! اصلا من حرفی بهت زدم که تو این همه تند جلو میری؟!
حس کردم رنگ امیر تغییر کرد!!! وا این چش شد؟! بیچاره از این لحن وحشتناکه من خشکش زده بود!
با ترس دستمو گذاشتم رو بازوش و پرسیدم:
ـ امیر زنده ای؟!
یهو به خودش اومد و با شدت دستمو پس زد و به سمت در نزدیک شد و حالا کاملا بهم نزدیک بود! دستمو گذاشتم رو سینه اش و گفتم:
ـ هویی! خیلی اومدی جلوها برو عقب تر!
و سعی کردم به عقب هولش بدم ولی ماشالا مگه میرفت عقب؟! دیگه کم کم داشتم ازش می ترسیدم!
من ـ دِ لامصب برو عقب دیگه جا کمه خوردم به در! امیر!؟
امیر دوباره یه قدم نزدیک تر شد! عجب گیری کردیما...
دوباره صداش زدم:
ـ امیر بیشعور برو عقب تر تا جیغ نکشیدم!
امیر تو یه حرکت ناگهانی با دستاش منو بین دیوار زندانی کرد! یا امام پانزدهم این چرا اینطوری میکنه!؟ لال شدم تا ببینم میخواد چی بگه!
romangram.com | @romangram_com