#شاه_کلید__پارت_104
***
ـ بدو آماده شو الان میان!
دوباره با گیجی پرسیدم:
ـ کیــــــــــــا؟! مامان بگو دیگه از صبح تاحالا داری میگی الان میان، الان میان! خب بگو دیگه کیا میان خبرشون؟!
مامان لبشو گاز گرفت و گفت:
ـ دختره بی ادب برو بپوش بهت میگم!!!
با صدای زنگ مامان چشم غره ای بهم رفت و من سریع پریدم تو اتاقم و خواستم درو ببندم که مامان گفت:
ـ رزیتا یه لباس خوب بپوش!
زیر لب چشمی گفتم و رفتم تو اتاق... لباسمو عوض کردم و یکم آرایش کردم... مامانم از صبح بهم سفارش میکرد، رزیتا این کارو بکن، رزیتا اینکارو بکن، رزیتا حواستو جمع کن! مامان اجازه میدی نفس بکشم؟! والا به خدا!!! یه شال انداختم رو تختم! اما دو دل بودم بپوشم نپوشم؟! اصلا مهمونامون کین؟! با یک جهش نزدیک در شدم تا صدای مهمون هارو بشنوم! اوه اوه! صدای خانم خدری اینا میاد! ای بابا امیر اینا الان اینجا چیکار میکنن؟! پس واجب شد این شال رو سرم کنم!!! شال رو سرم کردم و موبایلمو برداشتم و به امیر اس دادم:
ـ امیر بیشعور اینجا چیکار میکنی؟!
چند لحظه بعد:
ـ خب بیا پایین بفهمی! تو اون بالا چیکار میکنی؟!
من ـ خبر مرگم دارم آماده میشم از صبح تاحالا مامانم منو کشت!
موبایلو پرت کردم رو تخت و رفتم پایین! مثل فیلما سعی کردم خیلی خانم و باوقار بیام پایین بدون اینکه به فکر نرده ها باشم تا ازشون سر بخورم!!!! امیر با دیدنم بهم چشمک زد که از چشمای امیر دور نموند!!! از غیرتی بازی امین خیلی خوشم میومد چون بعدش کلی بهش میخندیدم! وقتی رسیدم پایین خیلی با متانت به همه سلام کردم و نشستم کنار مادرم... خب حالا اینا اینجا چیکار میکنن!؟ لابد مثل دفعه قبل هم باید دستمو بسوزونم!؟ مادرم خیلی مضطرب بود و این باعث شد که منم یکم استرس بگیرم! با تعجب و چشمایی که شبیه علامت سوال بود به امیر زل زده بودم اما اون هی ابرو بالا می انداخت برای من! دیوونه ان ملت! از قیافه امیر خنده ام گرفته بود! اوخی چقدر کت و شلوار بهش میومد! چی؟! کت و شلوار؟! نکنه؟! وا؟! نه بابا... ولی با دقت بیشتری نگاه کردم! اخ آخ گل هم که خریدن! وای نه... حدس زدم که واسه خواستگاری اومدن! امیدوارم زیر سر امیر نباشه که خفه اش میکنم! اخم کردم و پاهام رو تکون دادم... مطمئنم بعد از اینکارش اگه از من جواب رد بشنوه، دیگه هیچ دوستی بین من و اون درکار نیست! بالاخره چندماه بود که باهاش آشنا شده بودم یه سری از اخلاقاش دستم اومده بود! مطمئنم... من این دوستی ساده رو دوست دارم! دلم نمیخواد اینطوری خراب بشه! از مامانم حرصم گرفت! مگه مردم علاف منن که بیان و جواب رد بشنون؟! از کجا اینقدر مطمئنه که جواب مثبت میدم که گذاشتن بیان؟! اه! اینطوری همه چی خراب میشه! با صدای مامان که میگفت:
ـ رزیتا جون! برید تو اتاق دیگه!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com