#شاه_کلید__پارت_103
ـ هه! حدس میزدم شما باید اون آتیش پاره ها باشین که مامانمو فراری دادین!!! البته خودتون که اینطور فکر میکنید!!!
با این حرفش همه ساکت شدن!!! یعنی این یارو؟! نه؟! واقعا؟! چی میگی!؟ یعنی این پسر خانم اروانیه!؟ ای وای بر من! پس نگاه به این قیافه اش نکن ، فکر کنم خیلی اخلاق گندی داشته باشه!!!! ای وای!
کیمیا هنوزم جواب سوالشو نگرفته بود پس دوباره پرسید:
ـ نگفتید؟!
دانش فر اینبار بلند تر خندید... فکر کنم با خودش میگفت اینا چه رویی دارن دیگه!
دانش فر ـ واسه چی میخواین بدونید؟!
یه دستشو به میز تیکه داده بود و دست دیگه اش به کمرش بود...
کیمیا ـ همینطوری! اخه من اسم تک تک معلما رو میدونم!
دانش فر ـ شهاب...
هوم... قشنگه... شهاب دانش فر! بعد از اینکه خودش رو کامل معرفی کرد، شروع کرد به درس دادن... تا اینجا که اخلاقش خوب بوده! پس مامانش چرا اینقدر گند دماغه؟! من هنوزم تو شوکم!!! اخه مگه میشه؟! ولی اره میشه به اروانی میومد که یه پسر تو این سن داشته باشه! خودشم یه چیزایی گفته بود...
بیخیال این حرفا شدم و به درسش گوش دادم...
اون روز تا رفتم خونه همه اتفاقات رو به مادرم گزارش دادم!!! با آب و تاب از معلم جدیدمون حرف میزدیم و اینکه اروانی رفته و دانش فر هم پسرشه! مامانم هیچی نگفت! برخلاف همیشه که کلی نصیحت میکرد اینبار هیچی نگفت و با اخم کارشو انجام داد... ملت چشون شده؟! بیخیال شدم و رفتم تو اتاقم!!! دلم برای اروانی سوخت! ولی اگه از این موضوع ناراحته پس چرا دانش فر با شوخی و خنده راجع به ما آتیش پاره ها حرف میزنه؟! از لفظ آتیش پاره ها خنده ام گرفت... شهاب برعکس مادرش خیلی مهربون بود!!! ولی با اروانی مگه میشد حرف زد اصلا!؟ آخ راستی اسمش چی بود!؟ ولی نه... تنها معلمی که اسمشو نگفت اروانی بود!!! همیشه با همین اروانی میشناسیمش! حتی شعر هم براش ساختیم! یه بار زهرا داشت شعری که ساخته بود رو میخوند که اروانی از راه رسید و یه چشم غره رفت که زهرا بدبخت لال شد!!!!!
راستی چرا مامان اینقدر خشن شده بود؟! بیخیال شونه ای بالا انداختم و به سقف خیره شدم! خب ریاضی تموم شد تا یه هفته دیگه! ولی این آقا شهاب اصلا بهش نمیومد پسر خانم اروانی باشه! البته خانم اروانی هم قشنگه... اما این حتما به باباش رفته!!! اصلا به من چه به کیش رفته؟! اصلا شاید به عمه ننش رفته! به من چه!!!
romangram.com | @romangram_com