#شاه_کلید__پارت_102
هممون تایید کردیم! مگه میشه تایید نکنیم؟! یه پسر جوون که فکر کنم تقریبا 24_25 سال رو داشته باشه و خیلی قیافه جذابی داشت... موهای خرمایی و صافِ صاف، از اون موهایی که آدم دلش میخواد دستشو بکنه تو موها و هی نازش کنه(!!!)، پوست برنزه، چشمای مشکی، ابروهای پرشت ولی مرتب که به فرم چشمای قشنگش میومد! و بینی قلمی و لبای قلوه ای که هنوزم اون لبخند محو روش بود! فکر نکنم از این پسر سوسولا باشه! عمراً این خیلی تیریپ مردونه داره! پیرهن مردونه سفید پوشیده بود که به پوست برنزه اش خیلی میومد! استیناشم تا آرنج بالا زده بود...
درحال بررسی بودم که آرمینا سقلمه ای بهم زد و گفت:
ـ اینقدر ضایع نگاهش نکن رزیتا ! خوردیش!
درحالی که نگاهم هنوز روش بود گفتم:
ـ آخه دارم بررسی میکنم! ببین خیلی جیگره ازش خوشم اومد!
آرمینا ـ اره منم خیلی خوشم اومد!
نا خودآگاه ذهنم کشیده شد طرف سپهر... باورم نمیشد! هروقت هر پسری رو میدیدم که خیلی باهاش سرو کار داشتم با سپهر مقایسه اش میکردم! امیر شبیه سپهر بود! بی نهایت... اما این معلمه... اصلا خصوصیات این رو نمیتونم با سپهر مقایسه کنم! البته الان هیچی ازش نمیدونم اما میدونم این از سپهر خیلی سرتره!!! مرد تر هم هست!
دوباره رفته بودم تو فکر که با صدای کیمیا به خودم اومدم:
ـ ببخشید استاد...اسمتون چیه؟!
جان استاد؟! مگه دانشگاه است؟! ولم کن بابا! ولی استاد راحت تره! منم که اسمشو نمیدونم! فعلا بهش میگم استاد!
استاد کیف دستیش رو ، روی میز گذاشت و رفت پای تخته... گچ سفیدی برداشت و پر رنگ نوشت:
دانش فر
آقای دانش فر؟! خوبه! برگشت طرف ما و گفت:
ـ سوال دیگه؟!
کیمیا هی دست دست میکرد اما بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش گفت:
ـ اسم ... اسم ... اسم کوچیکتون؟!
با این حرفش همه پقی زدن زیر خنده! این کیمیا واقعا فضوله!!! همیشه از همه معلما اینو میپرسه! اما این یکی فرق داشت!
دانش فر خنده ای کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com