#سرنوشت_تلخ_پارت_192
رفتم پایین درو باز کردم.
رفتم بیرون.
برم سر خیابون یک تاکسی بگیرم.
خواستم برم که از دور کیارش رو دیدم که تو ماشینش نشسته بود.
قلبم ریخت.
وای نه،،نمیخوام باهاش حرف بزنم. اشک تو چشم هام جمع شد.
اصلا این جارو از کجابلد بود؟
از ماشین پیاده شد، داشت میومد سمتم که همون لحظه ارمان از خونه اومد بیرون و کیارش رو دید.
وای خدا حوصله دعوا رو دیگه ندارم. اومدم راه خودم رو برم که ارمان بازومو گرفت.
ارمان-رها تا اون روی دیگم بالا نیومده برو سوار ماشین شو.
-نمیخوام گفتم میخوام تنها باشم.
ارمان با عصبانیت توپید بهم:
-میخوای تنها باشی یا بری با اون مرتیکه؟
-ارمان درست حرف بزن.
سرمو برگردوندم طرف کیارش، با ناراحتی داشت نگاهمون می کرد.
اخ بمیرم براش، معذرت میخوام عزیز دلم.
همینطور که داشتیم به هم نگاه می کردیم ارمان بازوم رو گرفت و به زور سوار ماشینش کرد.
اوف از بالای این فکر کنم بازوم ناقص بشه.
آرمان رفت اون ور و سوار شد.
ماشین رو زود روشن کرد و راه افتاد.
ارمان-کی آدرس خونمون رو به این مرتیکه داده؟
جوابشو ندادم.
آرمان-رها با تو دارم حرف میزنم؟
یواش گفتم:
-نمیدونم.
آرمان-ببین رها یک بار دیگه حرفمو تکرار میکنم با این که دلم نمیخواد، وای به حالت رها، وای به حالت کارای ناجور به سرت بزنه، هم به دقیقه نکشیده نقشمو عملی میکنم، یادت نره.
با صدای تقریبا بلندی گفتم:
-انقدر من و تحدید نکن، کاری بخوام بکنم منتظر اجازه ی جناب عالی نمیشینم، بعدشم مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟
-نگران نباش کار تقریبا سختی نیست، فقط یک بلایی سر اوا میارم که تا عمر داری به غلط کردن بیفتی.
-یعنی تو انقدر بیشرفی بخوای همچین کاری با اوا بکنی؟
آرمان داد زد:
-اره وقتی تورو از دست بدم همه کار میکنم رها.
از پشت سرمو کوبیدم به صندلی، خدایا خودت من و از دست این نجات بده.
(کیارش)
خدا،من چرا یک فرصت پیدا نمیکنم با رها حرف بزنم؟این سرخر هم که همیشه پیششه.
صبح رهارو تعقیب کردم که ادس خونشون رو پیدا کردم، هه پس میخواستن اینجا زندگی کنن.
سوار ماشین شدم و راه افتادم.
این دفعه هم نشد، اما فردا حتما یک راهی پیدا میکنم.
رسیدم خونه، در و با کلید باز کردم و رفتم تو.
همه تو سالن نشسته بودن تلویزیون می دیدن، به همشون سلام کردم و رفتم تو اتاقم.
بعد اینکه لباسامو عوض کردم به طرف حال رفتم، کناربابا نشستم.
مامان-امروز محدثه زنگ زد خونمون، برای عروسی دعوتمون کرد، گفت بازم کارت هارو به دستمون میرسونه، منم گفتم اگه کاری داشتین حتما به ماهم اطلاع بدین.
بابا-خوب کاری کردی.
ستایش-مامان کی بریم برای خرید لباس؟
مامان-عجله ای نیست میریم.
romangram.com | @romangram_com