#سرنوشت_تلخ_پارت_193
ستایش-وای من برای رها خیلی خوشحالم.
سیاوش از همون اول حرکاتم و زیر نظر گرفته بود.
با سر بهش گفتم:
-چیه؟
سرشو به معنای هیچی تکون داد.
*
امروزم اومدم جلوی در خونشون. خداکنه بیاد بیرون.
سرمو تکیه دادم به صندلی.
(رها)
کاشکی امروز اصلا از خواب بیدار نمی شدم، امروز روز خیلی بدیه، باید خودم می رفتم لباس عروسیمو می خریدم.
خدایا چه ارزوهایی که من نداشتم، همش نقش برآب شد.
با بی حالی شروع کردم به حاضر شدن.
فقط یک هفته دیگه باقی مونده، یک هفته ی دیگه زندگیم از این رو به اون رو می شد.
از اتاق زدم بیرون و رفتم پایین.
مامان-رها مطمئنی نمیخوای کسی باهات بیاد؟
-اره مامان تنهایی راحت ترم.
مامان-بازم میگم بگو اوا هم بیاد.
-نه مامان خودم با ارمان میرم، فعلا خداحافظ.
از خونه زدم بیرون.
آرمان زود رسیده بود، مثل دفعات قبل بدون سلام نشستم و در و بستم.
ارمان-سلام عزیزم.
اروم سلام کردم که خودمم نشنیدم. آرمان-خوب جای خاصی مدنظرت هست؟
آره یک عالمه جا، اما اونا تو رویاهام بود نمیخوام باتو برم.
-نه نیست.
آرمان-باشه میبرمت یک جای خوب که لباس های قشنگی داره،صاحب اونجا هم خانوم یکی از دوستامه.
چیزی نگفتم.
بعد تقریبا نیم ساعت رسیدیم.
از ماشین پیاده شدیم.
داشتیم به طرف مغازه می رفتیم که احساس کردم یکی داره دنبالمون میاد، سریع برگشتم اما کسی نبود.
ارمان-چیزی شده رها؟
-نه
وارد مغازه شدیم، بعد از سلام و اشنایی ارمان با خانومه ارمان گفت:
-اومدیم برای خانومم لباس عروس بگیریم، لطفا بهتریناشو نشونمون بدین.
خانومه-بله حتما، از این طرف تشریف بیارید.
با ارمان دنبال خانومه راه افتادیم و به یک قسمت دیگه رفتیم.
خانومه چند تا لباس بهمون نشون داد و ازشون تعریف کرد.
اما هیچ کدوم چشم من و نگرفتن، یا زیادی پف داشتن، یا زیادی باز بود.
ای خدا اگه به من بود که اصلا نمیخواستم لباس عروس تنم کنم.
با صدای ارمان به خودم اومدم.
آرمان-رها این لباس خیلی قشنگه، نظرت چیه؟
به لباس نگاه کردم، خوشم نیومد، زیادی باز بود.
-نه این خوب نیست.
خانومه-چرا عزیز، این مدل یکی از بهترین کارامونه، بیا گلم بپوشش شاید خوشت اومد.
آرمان دم گوشم گفت:
-رها باز داری لج میکنی؟برو بپوشش. اخمی کردم، من اصلا از اون خوشم نیومده بود.
romangram.com | @romangram_com