#سرنوشت_تلخ_پارت_191

رو تختم دراز کشیدم.

نزدیک صد بار پیامش‌و خوندم و اشک ریختم،با هر بار خوندن پیامش قلبم بیشتر می گرفت.

با فکر کردن به عشق زندگیم به خواب فرو رفتم.

*

روزها مثل برق و باد گذشت.

کیارش دست از زنگ زدن بر نداشت، منم نمیتونستم جوابش‌و بدم.

دو روز پشت سر هم، با مامان و زن عمو رفتیم وسایلارو بچینیم.

آوا هم می گفت من درس دارم نمیتونم بیام.

منم از رو بی حوصلگی کمک مامان و زن عمو می‌کردم.

آرمان هم بعضی اوقات میومد سر می زد.

سعی می کرد باهام حرف بزنه، اما من از دستش فرار می کردم اصلا حوصلش‌و نداشتم.



داشتم کیک می خوردم که آرمان اومد گفت:

-عزیزم بیا بریم، میخوام خودت اتاقمون رو بچینی.

دلم میخواست همین کیک رو بکوبم تو صورتش.

-برو خودت اتاقت‌و بچین به من چه.

آرمان-یعنی چی اتاقت؟دارم میگم برو اتاقمون رو خودت بچین.

پوست کیک رو انداختم تو کیه زباله و گفتم:

-منم بهت گفتم خودت اتاقت‌و برو بچین.

از کنارش دور شدم.

کور خوندی اقا آرمان، من باهات هم اتاق بشم.

یکی از اتاق هارو واسه خودم انتخاب کردم.

رفتم توش.

اینجا از این به بعد شاید می شد محرم حرف هام.

این اتاق می شد همدم تنهاییم.



دیگه همگی خسته شده بودیم.

مامان و زن عمو رفتن خونه.

منم حوصله خونه رو نداشتم، گفتم بمونم یکم با خودم خلوت کنم، اما از شانس بد من ارمان نرفت.

ارمان-رها نمیخوای بری؟

-چرا میرم تو برو.

ارمان-رها یعنی به این زودی یادت رفت؟

-چی رو؟

ارمان-قرار بود امروز بریم برای خرید لباس عروس.

وای اصلا یادم نبود.

جدی گفتم:

-من خیلی خسته شدم، بزار برای یک روز دیگه.

ارمان-نه خیر قول دادی، برو وسایلات‌و بردار که بریم.

باعصبانیت گفتم:

-آرمان میگم خسته ام یک روز دیگه، بعدشم خودم با اوا میرم لازم نکرده تو بیای.

آرمان اخمی کرد و گفت:

-من خودم باید باشم، تنهایی نمیشه بری.

برو بابا حوصله ی سر و کله زدن باهاش رو ندارم.

تنهایی هم به من نیومده، وسایلام رو برداشتم و از خونه زدم بیرون.

آرمان-رها کجا وایسا می رسونمت؟

-میخوام تنها باشم دنبالم نیا ارمان.


romangram.com | @romangram_com