#سرنوشت_تلخ_پارت_182

انقدر بازوم‌و محکم فشار می داد تو چشم هام اشک جمع شد.

مطمئن بودم ردش تا چند وقت باقی میمونه.

کیارش سریع از ماشین پیاده شدوبه طرفمون اومد.

با یک حرکت بازوم‌و از تو دست آرمان کشید بیرون.

کیارش-احمق نمیبینی دردش گرفته؟چرا فشار میدی، میخوای زورت‌و به رخش بکشی؟

آرمان محکم زد تخت سینه کیارش و گفت:

-اخه به توچه، تو چیکارشی ها؟زنمه هرکاری دوست داشته باشم باهاش میکنم، تو چرا دخالت میکنی؟

دوباره بازوم‌و تو چنگالش اسیر کرد.

همینطور که به طرف ماشین می رفت گفت:

-فقط صبر کن رها، یک بلایی سرت بیارم، مگه نگفتم با این پسره هم کلام نمیشی؟تازه واسه من میری تو ماشینش میشینی؟

آرمان انقدر عصبانی بود که احساس کردم از گوش هاش داره دود بلند میشه.

خیلی ترسیده بودم.

کیارش باز خواست حمله کنه سمت آرمان که صدای مامانم مانع شد.

مامان-بچه ها؟

همه برگشتیم طرفش.

کیارش نفس عمیقی کشید و سلام کرد.

آرمان هم همینطور.

مامان روبه کیارش گفت:

-پسرم اینجا چیکار میکنی؟

کیارش-راستش، بعنی داشتم می رفتم جایی کار داشتم که رها رو دیدم، پیاده داشت می رفت، منم گفتم برسونمش خونه.

آرمان با صدایی اروم که فقط من شنیدم گفت:

-تو غلط کردی که خواستی برسونیش.

از دستش عصبانی شدم، چطور جرات می کرد با کیارش اینجور صحبت کنه؟

مامان-آرمان جان تو اینجا چیکار میکنی؟



آرمان-لبخند زورکی زد و گفت:

-اومدم دنبال رها(این قسمتش و یک جورایی بلند تر گفت)بریم واسه ی خرید لباس عروس و چند تا باغ تالار ببینیم، تا چهارده وز دیگه عروسیمونه.

به وضوح جا خوردن کیارش رو دیدم.



مامان-خوب کاری میکنی، زودتر کار هاتون‌و انجام بدید بهتره.

آرمان-خب رها جان بهتره سوار شی.



مطمئن بودم کیارش از دستم ناراحت شده که بهش نگفتم.

-منم الان امادگی ندارم نمیتونم بیام، بزار واسه یک روز دیگه.



مامان-دخترم برو دیگه، چی چی رو امادگی ندارم؟

-مامان سرم خیلی درد میکنه، یک روز دیگه میریم.



نگاهم‌و به کیارش دوختم.

خوب حس کردم رنگش پریده.

سریع خداحافظی سر سری از مامان کرد و سوار ماشینش شد و گازش‌‌و گرفت و رفت.

دلم میخواست برم پیشش، اما نمی شد.

آرمان-رها بریم؟

یکم صدام‌و بردم بالا و گفتم:

-ارمان بهت گفتم امروز حوصله ندارم.

سریع با کلید در خونه رو باز کردم و رفتم تو.


romangram.com | @romangram_com