#سرنوشت_تلخ_پارت_183

****

خودم‌و انداختم رو تخت و بلند زدم زیر گریه.

طفلک کیارش لابد چه حالی داره.

کاشکی خودم بهش می گفتم.



(آوا)

از اتاق اومدم بیرون که صدای گریه از تو اتاق رها شنیدم.

به ‌طرف اتاق رفتم.

رها افتاده بود رو تخت و گریه می کرد.

کاشکی می تونستم براش خواهر خوبی لاشم و برم تو اتاق دلداریش بدم، اما نیستم خواهر خوبی نیستم.

نه حال و روز من خوبه نه رها.

هیچ کدوممون به اون چیزی که میخوایم هنوز نتونستیم برسیم.

اگه آرمان دست از سر رها بر داره شاید همه چی درست بشه.



(رها)

هرچی به گوشی کیارش زنگ می زدم خاموش بود.

نگرانش شده بودم.

گوشی رو گذاشتم کنار.

نمیدونم شاید بهترین تصمیم این باشه از هم دوری کنیم.

من که تا چند روز دیگه عروسیمه.

کاری هم از دستم بر نمیاد.

مجبورم راهی رو که سرنوشت برام تعیین کرده رو تا اخرش برم.

****

رفتم پایین، مامان داشت با ذوق و شوق وسایلی رو که برام خریده بود نشون می داد.

منم بدون هیچ علاقه ای فقط نظاره گر بودم.



آرمان هم زنگ زد به مامان و گفت، فردا میاد دنبالم هم بریم بینیم جواب ازمایش رو میدن، هم بریم واسه خرید حلقه هم خونه ای رو که ارمان پسندیده بود رو بهم نشون بده.

منم ناچار قبول کردم.

بابا-رها به آرمان بگو اگه یک وقتی کمکی خواست در هر صورت بهم خبر بده، باشه؟

-باشه بابا ممنون.

مامان-میگم رها تو که باهامون نمیای واسه خرید، اینایی رو که برات خریدیم ازشون خوشت اومد یانه؟

-اره مامان ممنون تو سلیقت بهتر از منه.

مامان-این روزا خیلی دارم جوش میزنم، به ارمان بگو خونه رو زود بگیره، باید بریم بچینیم، وای خدا چه کاری به سرمون ریخته.

بابا-انقدر جوش نزن، یک کاری دست خودت میدی خانوم.

مامان-دست خودم نیست که دارم دخترم رو عروس میکنم، مگه میشه اروم باشم؟

**

(کیارش)

-سیاوش جان مادرت بس کن، مخم‌و خوردی.

سیاوش با داد بهم توپید:

-واقعا دیوونه ای تو، رفتی به یک دختری که شوهر داره ابراز علاقه کردی؟

شروع کرد به دست زد.

سیاوش-واقعا افرین، براوو، فکر نمی کردم همچین ادمی باشی تو.

-سیاوش بس کن، هی شوهر شوهر میکنی، رها فقط زن موقتیه ارمانه، فهمدی؟

سیاوش-بالاخره زنش هست احمق.

سرم‌و گرفتم تو دست هام.

-نمیدونم یکدفعه چی شد، همه چی رو گفتم، اصلا نمیدونم چی شد.


romangram.com | @romangram_com