#سرنوشت_تلخ_پارت_181

یکم به همون حالت موندیم.



توهمون حال که نشسته بودیم، کیارش سرش‌و گذاشت رو پاهام ودراز کشید.

قند تو دلم اب شد، واسه اینکه سر عزیزم رو پاهامه.

نتونستم این حس وحال رو خراب کنم وبگم بهش این وضعیت درست نیست، چون از خوشحالی درست وغلط رو نمی تونستیم تشخیص بدیم.

کیارش-میگم رها تو نمیخوای چیزی بهم بگی؟

متوجه منظورش شدم، اما گفتم:

-نه چی باید بگم؟

کیارش-یکم فکر کن.

خودم و به حالتی که مثلا دارم فکر میکنم گرفتم، بعد گفتم:

-متاسفانه چیزی به فکرم نمیاد.

احساس کردم چشم های خوشگلش یه لحظه غمگین شد، اما زود خودش‌و جمع و جور کرد و بلند شد.



منم دوست داشتم هرچی تو دلم هست رو بهش بگم.

اما زمانش نیست.

کیارش همینجور خیره داشت نگاهم می کرد.

منم هول شدم گفتم:

-کیارش بریم دیگه؟

با تعجب گفت:

-جای به این قشنگی کجا بریم؟دلت میاد؟

-خب دیرم شده بریم بهتره.

کیارش-باشه هرجور تو راحتی.

دوتامون پاشدیم.

روبه روی هم ایستادیم.

کیارش دستش‌و گذاشت دو طرف صورتم‌و، رو پیشونیم و بوسید.

بدنم داغ شد.

کیارش سرش‌و اورد عقب و گفت:

-ببخشید، اما نتونستم جلو خودم‌و بگیرم.

نمی دونستم چی بگم.

دستم‌و گرفت و به سمت ماشین حرکت کردیم.

****

تو راه کیارش همش دستم‌و می گرفت و نگاهم می کرد.

نخواستم حالش و خراب کنم و بگم نکن.

کیارش پیچید تو کوچه، قلب منم در جا وایستاد.

کیارش سرعتش‌و کم کرد.

آرمان باز اینجا چیکار می کرد؟

آرمان اومد جای ماشین و در طرف من و باز کرد.

آرمان-رها بیا پایین.

از چهرش معلوم بود عصبانیه به شدت.

جرات پایین اومدن رو نداشتم.

آرمان وقتی دید پیاده نمیشم داد زد و گفت:

-رها بهت میگم بیا پایین.

یکدفعه کیارش گفت:

-چه خبرته داد میزنی تو؟

آرمان-به تو چه.

آرمان بازوم‌و گرفت تو دستش و به زور اوردتم پایین.


romangram.com | @romangram_com