#سرنوشت_تلخ_پارت_180
-همینطوری.
کیارش-یک فرشتست.
(حالا چه تعریفی هم میکنه ازش)
-اها..خیلی دوسش داری؟
کیارش-اونقدری که فکرش رو نمیتونی بکنی.
-میشناسمش؟
یکم مکث کرد و گفت:
-از منم بهتر میشناسیش.
برای چند ثانیه زمان برام ایستاد، قلبم شروع کرد به تند تند زدن.
جرات صحبت کردن رو نداشتم.
کیارش هم داشت یک جور خاصی نگاهم می کرد.
-یکم ازش بگو.
کیارش-یک دخترخوش قلبه، یک دختر مهربون، وقتی کنارشم آرامش دارم، یک چشم هایی داره که نمیدونی، مثل آب دریا، زلال زلاله.
با هر کلمه ای که می گفت قلب من بیشتر و بیشتر به تپش،می افتاد.
صورتشو اورد جلو و مماس با صورتم قرار داد.
کیارش-فهمیدی عشق من، وجودم، زندگیم کیه؟
لب هام به هم قفل شده بود نمی تونستم حرف بزنم.
کیارش-نفسم، عشقم، همه چیم تویی رها، تویی.
تو چشم هاش غرق شده بودم.
با حرفی که زد یه چیزی تو دلم تکون خورد.
ولی قدرت تکون خوردن و حرف زدن نداشتم.
انقدر مسخ شده بودم که توهمون حالت خشکم زده بود.
کیارش-انقدر دوست دارم که نمیتونی فکرش رو بکنی.
سرشو اورد کنار گوشم و اروم گفت:
-تو کی شدی تموم زندگیم؟!
به معنای واقعی لال شده بودم.
یه حس خیلی خوبی داشتم.
نمیدوم یکدفعه چم شد که اشک هام سرازیر شد.
کیارش سرشو اورد عقب و ناباورانه به اشک هام خیره شد.
کیارش-چی…چی شد رها؟
کیارش تو هول و ولا بود که من چم شده.
همینجور که اشک هام میومد، ما بینش لبخندی به هول شدنش زدم.
مطمئن بودم الان کیارش با خودش میگه این خل شده.
دوتا دستاشو گذاشت رو صورتمو اشک هام و پاک کرد.
کیارش-به خاطر حرف های قلبم از دستم…..
سریع انگشتمو گذاشتم رو لباش و مانع ادامه حرفش شدم.
دیگه وقت حرف زدن بود.
-هیس…نگو..من..یعنی من….به خاطر حرفات احساساتی شدم.
سریع سرمو انداختم پایین.
با دستش سرمو بلند کرد که دیدم کنار چشم هاش به خاطر خنده چین افتاده و رد لبخند رو لباشه.
کیارش-فدای احساست بشم من.
درحین گفتن این حرف سریع گرفتتم تو بغلش.
کیارش دم گوشم با صدای ارومی که هنوز رگه های خنده توش معلوم بود گفت:
-دیوونتم دختر.
لبخند پت و پهنی مهمون لب هام شد.
romangram.com | @romangram_com