#سرنوشت_تلخ_پارت_172
چشمم رفت رو لباش که کنارش رد خون بود.
نگرانش شدم، خواستم به طرفش برم که یک تنه بهم زد و وارد خونه شد.
با چشمش دنبال رها گشت که پیداش کرد.
یکدفعه با خشم و عصبانیت به رها حمله کرد که ناخداگاه جیغ بلندی کشیدم.
ارمان رفت طرف رها و بازوهاش رو گرفت تو دست هاش.
با داد گفت:
-حالا کارت به جایی رسیده که با یکی دیگه جای خونتون قرار میزاری؟
کارت به جایی رسیده که میزاری یکی دیگه دستاتولمس کنه؟د حرف بزن دیگه تا خونم بیشتر از این به جوش نیومده.
رها تعجب تو نگاهش موج می زد با من من گفت:
- چی میگی تو، من هیچی سر در نمیارم.
ارمان-عمه ی من بود دیشب با کیارش قرار گذاشته.
رها-چرا چرت و پرت میگی؟
ارمان-چرت و پرت نیست رها خانوم، عین واقعیته.
نمیدونم رها یک دفعه چش شد گفت: اصلا به توچه، خوب کاری کردم، دوست داشتم با کیارش…
یک دفعه دست ارمان روصورت رها فرود اومد.
جرات هیچ کاری رو نداشتم، ارمان به شدت عصبانی بود و رها هم با غیرتش بازی کرد.
رها زد زیر گریه، به حالت چندش اوری به ارمان نگاه کرد و سریع دوید طرف پله ها، رفت تو اتاقش.
ارمان داد بدی کشید و نشست رو مبل.
نمیدونستم باید چیکار کنم، رفتم تو اشپز خونه و یک لیوان اب برای ارمان بردم.
صداش زدم، سرشو اورد بالا و لیوان رو ازم گرفت، اب رو یک نفس سر کشید.
لیوان رو تو دست هاش نگه داشت و محکم فشارش داد.
لیوان تو دست هاش خوردشد.
سریع نشستم پایین پاش و گفتم:
-دیوونه این چه کاریه کردی؟
از دست هاش داشت خون میومد، پاشدم و کمک های اولیه رو برداشتم و رفتم نشستم کنارش.
دستشو گرفتم تو دستم و شروع به پانسمان کردم.
وقتی تموم شد، سرمو اوردم بالا که با ارمان چشم تو چشم شدم.
نگاه کرد و بعد گفت:
-چرا؟
-چی چرا؟
ارمان-الان باید کنار رها باشی، چرا پیش منی؟چرا انقدر بهم میرسی؟
از سوالش جاخوردم.
**
(رها)
اشک هام مثل دونه های درشت بارون رو صورتم می چکید.
از دستی اون طوری به ارمان گفتم، شاید حداقل یکم ازم فاصله بگیره.
صدای زنگ گوشیم اومد، سریع جواب دادم:
-بله؟
کیارش-سلام خوبی؟
-سلام ممنونم، تو خوبی؟
کیادش-بد نیستم، چه خبر؟
-هیچی، چیکار میکنی؟
کیارش-هیچ کار، یک ادم زبون نفهم اومد و حالم رو گرفت.
-کی؟
کیارش-آرمان.
romangram.com | @romangram_com