#سرنوشت_تلخ_پارت_171

یکدفعه مشت محکمی زد تو صورتم که گردنم به سمت راست کج شد.



اجازه ی حرکتی بهم نداد و یقم‌و گرفت تو مشتش.

آرمان-خیلی بی شرفی، فکر نمی کردم همچین آدمی باشی.

با عصلانیت سعی کردم دستاش‌و جدا کنم.

-چی،میگی تو؟این کارا چیه؟

زد زیر خنده.

آرمان-فکر کردی کی هستی تو؟به ناموس مردم چشم داری؟

محکم زدم تخت سینش که جدا شد.

-چی داری برای خودت میگی؟حد خودت‌و بدون.

با داد گفت:

آرمان-من حد خودم‌و بدونم یا تو؟وقتی نصف شب پا میشی میری در خونه زنم، دستش‌و میگیری حد خودم‌و بدونم؟وقتی جلوی خودم زنم‌و سوار ماشینت میکنی، حد خودم‌و بدونم؟

یک پوزخندی زدم و گفتم:

-چیه، دیدی زنت به من بیشتر توجه میکنه آتیش گرفتی؟دیدی زن صیغه ایت نمیخوادت اومدی حرصت‌و سر من خالی میکنی؟

یه مشت دیگه حواله صورتم کرد.

آرمان-ببند دهنت‌و، این چرت‌و پرت ها چیه به هم میبافی؟

منم دیدم این کوتاه بیا نیست، مشتی زدم تو صورتش که گوشه لبش پاره شد وخون اومد.

انگشت اشارم‌و گرفتم سمتش وگفتم:

-نمیدونم کی چی گفته راجب دیشب بهت، اما من فقط رفته بودم دیدن رها برای….

آرمان با دستش انگشتم‌و پس زد.

آرمان-تو غلط کردی رفتی، تورو سننه؟

-ببین داری پیش از اندازه از حدت فراتر میری.

آرمان-فقط بدونین من انقدر خر نیستم که نفهمم، یک بار بهت هشدار میدم، دوباره کنار رها ببینمت قول نمیدم سالم برگردی خونت.

یه تنه بهم زد.

سریع رفت سوار ماشین شد و گازش‌و گرفت.

مشتم‌و کوبیدم به دیوار و داد بلندی کشیدم.

دستم‌و محکم کردم تو موهام.

به دستم نگاه کردم، پر خون شده بود.

در و با کلید باز کردم و رفتم تو.

*

(آوا)

دیشب که عکس هارو واسه ی آرمان فرستادم، سیم کارت رو در اوردم.

دلم شور می زد.

مامان و بابا خونه نبودن و من رها تنها بودیم.

صدای زنگ آیفون اومد، با دو رفتم از پله ها پایین.

یا خدا آرمان بود، دست هام یخ زد، رنگم پرید.

صدای رها اومد:

-آوا کیه؟

-آر…آرمان.

رها چهرش‌و مچاله کرد و گفت:

-درو باز کن، ببینم باز چی میخواد بگه.

دکمه رو زدم.

از استرس شروع به کندن ناخون هام شدم.

در ورودی رو باز گذاشتم.

آسانسور باز شدو آرمان اومد بیرون.

یا خدا، عصبانیت تو چهرش موج می زد.


romangram.com | @romangram_com