#سرنوشت_تلخ_پارت_173
یکدفعه از رو تخت بلند شدم و گفتم:
-چی؟آرمان؟
کیارش-اهوم
-چی کارت داشت؟
کیارش-اومد یک مشت اراجیف گفت و رفت.
-کی پیشت بود؟
کیارش-همین یک ساعت پیش.
-تو زدیش؟اخه گوشه لبش زخم بود.
کیارش خندید.
-اره زدمش.
یک لبخند زدم.
کیارش-به تو زنگ نزده.
با ناراحتی گفتم:
-چرا اینجا بود.
کیارش با عصبانیت گفت:
-چی بهت گفت؟
-هیچی.
کیارش-بگو رها.
-همون اراجیفی که به تو زد به منم زد.
یکم دیگه صحبت کردیم، تلفن رو قطع کردم.
نمیدونم از کی با کیارش انقدر صمیمی شدیم که حداقل هرروز باهم صحبت می کنیم.
***
(آوا)
نمیدونم،احساس میکنم آرمان یک چیز هایی از حسم بهش فهمیده.
ارمان وقتی اون سوال رو ازم پرسید، دید جواب ندادم پاشد رفت.
نمی دونستم از اینکه فهمیده خوشحال باشم، یا ناراحت.
اصلا فکر نمی کردم آرمان با دیدن اون عکس ها انقدر عکس العمل نشون بده.
از این هم مطمئن شدم که رها دیگه آرمان رو نمیخواد.
با حالی خوش به طرف اتاقم رفتم، نمیدونم چرا، حتی دلم نخواست به رها سر بزنم.
گوشیم رو میز کنار تختم بود، زنگ خورد.
شیده بود.
به محض جواب دادن، یک ریز شروع کرد به صحبت کردن.
شیده-اوا، جان شبنم بگو خیلی خوندی!
خندم گرفت که جون شبنم رو قسم می خورد.
-اولا سلام خانوم، دوما جون شبنم رو چرا قسم میخوری، سوما چی رو خوندم؟
شیده-وای نگو کوییز فردا رو یادت رفته!
اه از نهادم بلند شد، انقدر تو فکر اون عکس ها که فرستادم بودم، کوییز رو فراموش کردم.
-متاسفانه اصلا یادم نبود، الان که گفتی فهمیدم.
شیده که از خنده روده بر شده بود گفت:
شیده-عجب، عجب خوبه دیگه امیدوارشدم شبیه خودمی.
-حالا چیکارکنیم!
شیده-نگران نباش حل میشه.
یکم دیگه حرف زدیم و بعدش رفتم که یه سری به جزوم بزنم.
romangram.com | @romangram_com