#سرنوشت_تلخ_پارت_163
اصلا اینجا رو نمی شناختم.
از ترس تمام بدنم منقبض شده بود.
به اطراف نگاه کردم، تمام کوچه تاریک شده بود.
یک ماشینی داشت نزدیک می شد، چند تا پسر سیخ سیخو تو ماشین بودن.
از ترسم به عقب رفتم، پسر ها اومدن سمتم.
یکیشون گفت:
-خوشگله چند میگیری یک شب با ما باشی، هوم؟
یکی دیگشون گفت:
-اگه دختری که دوبرابر میدیم عشقم.
از ترس دست هام میلرزید گفتم:
-برید گم شید لعنتی ها.
اون ها هم وقتی دیدن یک زن و مرد با بچه شون دارن میان به این سمت فرار کردن.
سریع گوشیم رو از توی کیفم درآوردم.
به مامان زنگ زدم، گوشیش خاموش بود.
بابا هم می دونستم موقع کار به هیچ تلفنی جواب نمیده، سریع به آوا زنگ زدم.
ولی اصلا بر نمی داشت، عصبی تنها شماره ای که به ذهنم رسید کیارش بود.
سریع بهش زنگ زدم.
از ترس دستی به صورتم کشیدم که دیدم خیسِ، من کی اینقدر گریه کردم؟
همون جا صدای سلام دادن کیارش رو پشت تلفن شنیدم، با لکنت زبونی که هروقت از ترس زیاد بهم دست میده گفتم: کیا..رشش من..گم شد..شدم من با آر..مان دعوام ش..شد نمی..دونم کجام.
زدم زیر گریه، کیارش هم انگار هول شده بود گفت:
-کجایی دختر،اول اروم باش گریه نکن..من که نصف جون شدم.
-نمیدونم کجام کیارش فقط بیا.
-رها جان عزیزم برو سر یک کوچه ای اسمش رو بهم بگو.
نمیدونم چرا باصدای کیارش آرامش گرفتم.
رفتم سریع اسم کوچه رو بهش دادم که گفت:
-عزیزم مراقب خودت باش من سوار ماشینم، الان میام.
هیچی نگفتم، اونم هیچی نگفت، ولی هنوز تلفن رو قطع نکرده بود و صدای نفس هاش رو می شنیدم.
انگار هیچ کدوم قصد قطع کردن رو نداشتیم.
نمیدونم چقدر گذشت که یک ماشین کنارم پارک کرد که ناخودآگاه چند قدم عقب رفتم و با عجز پشت تلفن کیارش رو صدا زدم.
که گفت:
-جانم نترس من این جام.
دیدم مردی که از ماشین پیاده شده بود خود کیارش بود.
سریع دویم طرفش و خودمو تو بغلش رها کردم، اونم دست هاش رو دورم حلقه زد.
به لباسش چنگی، زدم و گذاشتم اشک هام فرود بیاد.
لباس کیارش خیس شده بود.
نمیدونم چقدر توی اون حالت بودیم، گویا هیچ کدوممون دوست نداشتیم از اون حالت بیرون بیایم.
یهو کیارش منو از خودش جدا کرد و دوتا بازوهام رو گرفت.
هردو زل زدیم توی چشم های هم که گفت:
-خوبی رها جان ؟
نمیدونم چرا با جان گفتن های کیارش یک جوری می شدم، یک حسی رو تجربه می کردم که تاحالا هیچ وقت حتی با آرمان تجربه نکرده بودم.
از خجالت سرم رو پایین انداختم و گفتم:
-خوبم مرسی.
با هم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم.
نمی دونستم کجا داریم میریم، ولی من به کیارش اعتماد داشتم و درکنارش آروم بودم.
کنار پارکی نگه داشت و خودش پیاده شد و من رو هم صدا کرد، رفتم پایین که گفت:
-برو دست و صورتت رو بشور.
romangram.com | @romangram_com