#سرنوشت_تلخ_پارت_162
پوزخندی زدُ با فریاد گفت:
-من چرا اینطوری رفتار میکنم،یا تو؟ دیگه اعصابم رو داغون کردی،چرا اینجوری باهام رفتار میکنی؟دیگه خسته شدم آخه چرا اینقدر سردی دِلامصب شب روز واسم نزاشتی.
هم اومدم چیزی بگم که سریع صدام خفه شد و چشم هام از حدقه زد بیرون.
چشم هاش رو بسته بود، منو چسبوند به در، قدرت فکر کردنم رو ازدست دادم. یهو به خودم اومدم با تمام قدرتم هولش دادم عقب، هردو نفس نفس می زدیم سریع در رو باز کردم و پریدم بیرون و زود گفتم: -پایین منتظرم.
رفتم توی دستشویی که توی حیاط بود،شیر آب رو باز کردم و با دستم تند تند روی لب هام می کشیدم، از خودم بدم اومد که نتونستم کاری توی اون لحظه بکنم به خودم اومدم، توی آینه نگاه کردم دیدم لب هام قرمزه، یهو چشم تو چشم آرمان شدم.
باصدایی که رگه های بغض و عصبانیت توش بود گفت:
-یعنی انقدر ازم بدت میاد که اینجوری به جون لبات افتادی ؟
از دستشویی اومدم بیرون که اومد سمتمُ بازوهام رو گرفت.
باعصبانیت گفت:
-رها جواب منو بده.
دست هاش رو پس زدم و با تحکم گفتم :
-بریم بیرون باهات حرف دارم.
هیچی نگفت و عصبی دستش رو توی موهاش کشید.
سوار ماشین شدیم و راه افتاد روبه روی پارکی ایستاد و پیاده شد و من هم به تبعید پیاده شدم.
سریع گفت:
-رها حالا توضیحت رو بده.
-آرمان خواهش میکنم عصبی نشی، من دیگه نمیتونم ادامه بدم.
یهو با صدایی که سعی داشت عصبانیتش رو مهار کنه گفت:
- چرا اخه؟من کاری کردم که از دستم ناراحتی؟
-آرمان تو خیلی خوبی، ولی من نمیتونم، الان چند وقته با خودم درگیرم ولی نمیتونم به خدا نمیتونم، من هیچ علاقه ای بهت ندارم نمیتونم بهتره تمومش…
با سیلی که بهم زد برق ازسرم پرید، نذاشت جملم رو کامل کنم با عصبانیت داد زد:
-مگه من چی کم گذاشتم برات، من که تموم عشقم رو به پات گذاشتم، مگه همین طور الکیه؟تو زن منی مگه میشه؟ ما به هم محرمیم،این مسخره بازی ها چیه در آوردی ها دِ بگو دیگه.
منم مثل خودش سرش داد زدم:
-بسه دیگه، خسته شدم نمیتونم نمیتونم.
سریع برجهت مخالف آرمان دویدم و به صدا زدن هاش توجه ای نکردم، خیلی سعی کردم جلوی اشک هام رو بگیرم ولی دیگه نمیتونم.
اشک هام تمام صورتم رو پر کرد، آخه من چطور تونستم با کسی که عاشقمه اینطوری رفتار کنم، از خودم بَدَم اومد دیگه خسته شده بودم.
توی خیابون ها قدم می زدم، هوا دیگه تاریک شده بود یک لحظه به خود اومدم نفهمیدم کجام.
**********
(سیاوش)
حال کیارش بهتر شده بود الان دو ساعت بود که از دعوامون میگذشت.
آخه چرا خودش رو به خاطر یک دختر این طوری کرد؟
تصمیم گرفتم برم بیرون خیلی عصبی ام.
داشتم قدم می زدم که ازدور آرمان و رها رو دیدم که داشتن باهم حرف می زدن. وقتی رسیدم، داد رها رو شنیدم که گفت: -نمیتونم.
هم تعجب کرده بودم و هم عصبی بودم از آرمان نمیدونم چرا.
تو همین فکر هابودم سرم را آوردم بالا که رها نبود و آرمان هم با عصبانیت لگدی به ماشینش زد.
نزدیک شدم، مثل اینکه اون هم منو دید پوزخندی روی لب هام گذاشتم و گفتم:
-به به آرمان خان، خوب دوتا خواهرها رو اسیر خودت کردی.
اون داشت با تعجب به من نگاه می کرد، تنه ای بهش زدم و از کنارش رد شدم.
(آرمان)
از دست خودم عصبی بودم از دست رها هم عصبی بودم لگدی محکمی به ماشین زدم سرم رو آوردم بالا که سیاوش رو دیدم با حرفی که بهم زد توی حیرت موندم، و رفت.
نذاشت ازش بپرسم، واقعا مغزم هنگ کرده بود بهتر بود به خونه برگردم و یکم فکر می کردم.
(رها)
romangram.com | @romangram_com