#سرنوشت_تلخ_پارت_157

پوفی کشیدم.

****

(رها)

بعد از شام همه نشسته بودیم دور هم.

متوجه نگاه های آوا به آرمان شده بودم، چیزی به روی خودم نیاوردم.

مامان جام و اورد پایین رو مبل برام انداخت، چون نمیتونستم از پله ها بالا برم.

آوا هم شب بخیر گفت و رفت بخوابه.

آرمان هم انگار قصد رفتن نداشت.

مامان-خب ماهم بریم بخوابیم، شاید شما بخواین باهم حرف بزنین.

آرمان-نه راحت با‌شین.

بابا-خب آرمان جان خداحافظ.

مامان-شبتون بخیر.

سرمو تکون دادم.

مامان و بابا رفتن بالا.

به آرمان نگاه کردم که داشت نگاهم می کرد.

آرمان-رها یک دلیل قانع کننده برام بیار.

با تعجب گفتم:

-دلیل برای چی؟

آرمان-برای این همه دوریت از من.

سرم‌و انداختم پایین.

آرمان-رها خودت متوجه رفتارات هستی؟هرکاری میکنم بیشتر بهت نزدیک بشم،تو بیشتر من و از خودت میرونی، میشه بگی چرا؟رها به من نگاه کن.

سرم‌و اودم بالا.

یک دفعه چهرش در هم رفت و گفت:

-رها،اصلا تو من و دوست نداری نه؟

تو قبلا اصلا اینجوری نبودی.

یکدفعه با عصبانیت گفت:

-کسی اومده تو زندگیت؟

سریع گفتم:

-این چه حرفیه میزنی آرمان.

یکدفعه پاشد و با صدایی که سعی می کرد آروم باشه گفت:

-پس چی رها ها؟پس دلیل این رفتارات چیه؟خستم کردی دیگه؟

اومد جلو اروم تر گفت:

-با این رفتارات دلیلی به ذهنم نمیرسه جز همونی که گفتم، فقط بدون اگه حرفم درست باشه طرف رو زندش نمیزارم.

کتش‌و برداشت و از در خونه رفت بیرون.

نمیدونم چرا اشک هام شروع به چکیدن کردن.



(آوا)

جای پله ها که وایستاده بودم، یکم از صداهاشون میومد، اما واضح نه.

ای بابا چرا نمیره پس.

یکدفعه صدای در بلند اومد که از جا پریدم.

پس رفت.

سریع رفتم پشت پنجره اتاقم، به بیرون خیره شدم.

دیدم در باز شد و آرمان رفت بیرون.

به ماشینش که رسید لگد محکمی به لاستیک زد.

در و باز کرد و نشست تو.

سرش‌و گذاشت رو فرمون.


romangram.com | @romangram_com