#سرنوشت_تلخ_پارت_156
بابا و مامان از پله ها رفتن بالا لباساشون رو عوض کنن.
آرمان نشست کنار رها.
آرمان-عزیزم جات راحته؟
رها-اره راحتم ممنون.
آرمان لبخندی بهش زد و دستشو که سالم بود گرفت تو دستش و بوسید.
نگاهمو ازشون دزدیدم.
اه چندشا.
مامان اومد پایین و رفت تو آشپز خونه تا شام درست کنه.
یک دفعه همینطور که نشستم بودم یک جرقه تو ذهنم خورد.
وای چرا زودتر به ذهنم نرسیده بود؟
رها که آرمان رو دوست نداره و بهش حسی نداره.
چطوره آرمان رو عاشق خودم کنم؟
تازه به رها هم انگار کمکی کردم.
یکدفعه لبخندی زدم.
اما از کجا معلوم آرمان عاشقم بشه؟
اون عاشق رهاست؟
خب شانسمو امتحان میکنم که بعدا بیشتر از این افسوس نخورم.
رها میخواست بره دستشویی، مامان اومد تا کمکش کنه.
بابا هنوز تو اتاق بود.
پاشدم رفتم کنار آرمان نشستم.
-چه خبر؟
آرمان-سلامتیت خواهر زن.
تو دلم گفتم، کوفت خواهر زن.
ناچار لبخندی زدم.
به دستش نگاه کردم.
-میگم آرمان ساعتت چقدر قشنگه.
لبخندی زد.
-ممنون، قابلی نداره، البته خودت که نمیشه استفاده کنی بلکه بدی به دوست پسرت.
یک چشمک بهم زد.
اخ خدا دوست پسرم کجا بود اخه، اینم دلش خوشه.
دستشو گرفتم تو دستم، به هوای اینکه ساعتشو ببینم.
-میگم چند گرفتیش؟
آرمان-نمیدونم دقیق یادم نیست، حدود هفتصد،هشتصد.
دوست داشتم دستش و ببرم نزدیک لبامو ببوسمش.
از دور دیدم مامان داره کمک رها میکنه تا بیاد بشینه.
آرمان دستشو از تو دستم کشید بیرون و سریع پاشدبه طرفشون رفت.
آرمان-زن عمو بزار من کمکش میکنم، شما برو.
مامان-ممنون.
هی خدا.
مامان-آوا پاشو بیا کارت دارم.
پاشدم به سمت آشپز خونه رفتم.
-چیزی شده؟
مامان-چرا اونجا نشستی بیا کمکم کن.
-وا مامان نشسته بودم دیگه.
مامان-زشته بچه، بزار تنها باشن.
romangram.com | @romangram_com