#سرنوشت_تلخ_پارت_155
(-کیارش……..
-جان دل کیارش)
به شدت چشمامو باز کردم.
اره من یک بار بهوش اومدم، آب خواستم، کیارش رو صدا زدم.
بهم گفت جان کیارش؟!
شاید دارم اشتباه میکنم.
اما نه مطمئنم.
****
(کیارش)
دیروز روز سختی بود برام.
امروزم عصری رها مرخص میشه.
الان اومدم شرکت، تو اتاقمم.
داشتم با خودکار، بازی می کردم که سیاوش اومد تو.
-مشکلی پیش اومده؟
نشست رو صندلی.
-نه.
-خب برایچی اومدی؟
سیاوش-هیچی همینجوری، از معشوقت چه خبر؟
اخمی کردم و گفتم:
-ساکت، یکی الان میشنوه، معشوقه چیه دیگه؟
سیاوش-یعنی رها معشوقت نیست؟
-وای سیاوش دهنت و ببند دیگه، هی بلند همین جمله رو تکرار میکنه، اومدی رو مخ من راه بری؟
سیاوش-ای بابا آروم باش مگه چی گفتم؟خیلی خب از دختر اقای راد چه خبر؟
نفس عمیقی کشیدم و تکیه دادم به صندلی.
-هیچی، عصر مرخص میشه.
سیاوش-مامان گفت فردا باید بریم دیدنش.
سرمو تکون دادم.
سیاوش-میگم کیا؟
-ها؟
سیاوش-از چیز چه خبر؟
-چیز؟چیز کیه؟
سیاوش-چیز دیگه؟هیچی ولش کن.
پاشد از اتاق رفت بیرون.
با تعجب به در نگاه کردم.
این چرا اینجوری کرد؟
چیز کیه؟
(آوا)
مامان خبر داد رها مرخص شده، آرمان رفته دنبالشون تا بیارتشون.
منم یک حموم رفتم و به سر و وضعم رسیدم که صدای سر و صدا از پایین اومد.
فهمیدم که اومدن.
در و باز کردم و از پله ها رفتم پایین.
آرمان و بابا داشتن کمکش می کردن رو مبل بشینه.
سلامی کردم و رفتم نشستم.
بابا-بابا جان رها راحتی؟
رها-اره بابا راحتم.
romangram.com | @romangram_com