#سرنوشت_تلخ_پارت_154

با بابا و آرمان دست داد و با آواو مامان هم خداحافظی کرد و رفت.

با نگاهم بدرقش کردم.

****

(آوا)

مامان-خب شما ها کاری از دستتون بر نمیاد، برین خونه استراحتی بکنین من میمونم.

بابا-من یک سری کار تو شرکت دارم، انجامش بدم میام باز.

مامان-باشه..آوا تو هم برو.

آرمان-زن عمو من آوا رو میرسونم.

مامان-باشه پسرم.

با رها خداحافظی سر سری کردیم و به سمت ماشین آرمان راه افتادیم.

در و باز کردم و نشستم جلو.

ماشین رو روشن کرد و به راه افتادیم.

آرمان-جواب کنکورت کی میاد؟

-نمیدونم، همون بهتر که نیاد.

آرمان-پس خراب کردی؟

-نه..یعنی بد نبود.

خندید.

-به چی خندیدی الان؟

آرمان-هیچی.

-عه بگو.

آرمان-خب چیز طبیعیه اگه قبول نشی، چون تو از همون بچگیت تنبل بودی.

محکم زدم تو بازوش.

-خیلی نامردی، من کجا تنبل بودم؟

آرمان-یعنی نبودی؟

-نه خیر.

باز خندید و چیزی نگفت.

دست به سینه تکیه دادم به ماشین و به حالت قهر روم‌و اون ور کردم.

بعد چند دقیقه رسیدیم.

آرمان-الان قهر کردی؟

جواب ندادم.

یکدفعه محکم لپم‌و گرفت تو دستش‌و کشید، جیغی کشیدم.

-آی دردم گرفت.

آرمان-خیلی خب خانوم کوچولو، ناراحت نشو، اصلا تو بچه زرنگ بودی.

ناخداگاه خندیدم و آرمان هم خندید.

تشکر کردم و پیاده شدم.



درو باز کردم رفتم تو.

هم صحبتی با آرمان بهم انرژی میده.

لبخند از تو صورتم کنار نمی رفت.

دستم‌و کشیدم رو لپم.

دوباره لبخند پت و پهنی مهمون لبام شد.

**

(رها)

از کیارش ممنون بودم، به خاطر من از کلاسشم زد.

چیز زیادی یادم نمیومد، فقط همه زمزمه بود.

چشمام‌و بستم که یک صدایی اومد تو ذهنم:


romangram.com | @romangram_com