#سرنوشت_تلخ_پارت_158
حتما با رها دعواش شده.
رفتم رو تختم نشستم.
واقعا نمیدونم باید چیکار کنم.
نمیدونم چی درسته چی غلط.
تقریبا یک ربع گذشت که رفتم جای پنجره.
با تعجب به ماشین آرمان نگاه کردم.
این چرا هنوز نرفته؟
سرش هنوز رو فرمون بود.
از پنجره فاصله گرفتم.
دلم می گفت برم پیشش.
به یک تصمیم آنی مانتو شالمو برداشتم و از اتاق زدم بیرون.
پاورچین پاورچین از پله ها رفتم پایین.
چراغ ها خاموش بود، رها هم فکر کنم خوابیده بود.
با نوک انگشت هام آروم به سمت در رفتم و بازش کردم.
کفشامو پوشیدم و اومدم بیرون.
در و یواش بستم.
وای بدبخت شدم کلیدام.
دستم و بردم تو جیب مانتوم.
آخیش برداشته بودم.
سوار آسانسور شدم.
**
از در زدم بیرون و به سمت ماشین آرمان رفتم.
در جلو رو باز کردم و نشستم.
آرمان یکدفعه سرشو از رو فرمون برداشت و با تعجب نگاهم کرد.
الهی بمیرم براش، چشم هاش قرمز شده بود.
آرمان-آ..آوا تو اینجا چیکار میکنی؟
-خب راستش از پنجره دیدمت از کی اینجایی، اومدم اگه خواستی باهام حرف بزنی.
آرمان-حرف چی؟
-هرچی،هرچی تو دلت هست رو میتونی بهم بگی فرض کن، فرض کن(خیلی برام سخت بود اما مجبور شدم)فرض کن منم مثل خواهرت.
دستمو مشت کردم.
آرمان لبخند خیلی غمگینی زد و گفت:
-ممنونم ولی چیز خاصی نیست.
-مطمئنی؟
نفس،عمیقی کشید.
-چشمات که اینطور نمیگن، هوم؟
دستشو اورد جلو و دوباره لپمو کشید و گفت:
-اخه خانوم کوچولو چی میخوای بدونی؟
لبخندی زدم و گفتم:
-من که چیزی نمیخوام بدونم، فقط دوست دارم اگه حرفی تو دلت هست رو بهم بزنی، از دست رها ناراحتی؟
پوزخندی زد و گفت:
-اره این خواهرت من و دیوونه کرده، نمیدونم دیگه باید باهاش چیکار کنم.
خودمو به ندونستن زدم و گفتم:
-یعنی چی، مگه چیکار کرده؟
آرمان-همش ازم دوری میکنه،انگار نه انگار زنمه،همش ازم فرار میکنه، بهش نزدیک میشم من و از خودش میرونه، رفتاراش باهام سرد شده، وقتی میام دیدنش چهرش یک جوری میشه، انگار به اجبار باهامه، اخه اگه من و نمیخواست چرا از همون اول بهم نگفت؟البته اگه هم می گفت فرقی نمی کرد، چون من تمام تلاشمو برای به دست اوردنش می کردم.
انگار داشت با خودش حرف می زد.
یک دفعه سرشو برگردوند طرفم.
romangram.com | @romangram_com