#سرنوشت_تلخ_پارت_151

یکی از پرستارها اومد کنارم گفت:

-اقا چی شده؟

-نمیدونم یکی زده بهش فرار کرده.

پرستار-خیلی خب ببرینش تو اون اتاق تا دکتر خبر کنم.

سریع به سمت اتاق رفتم.

دکترا و پرستارا اومدن و از اتاق بیرونم کردن.

نمی دونستم باید چیکار کنم، اخ خدا.

دستم‌و محکم کوبیدم به دیوار.

خدایا عشقم طوریش نشه، خدیا!



بعد چند دقیقه که جون به لب شدم، دکتر اومد بیرون و سریع رفتم طرفش.

-اقای دکتر چی شد؟

دکتر-خداروشکر مشکل جدی ندیده، فقط یکی از دستاش‌و و یکی از پاهاش شکسته، سرشم شکستگی داشت که با بخیه رفع شد.

نفس عمیقی کشیدم و خدارو شکر کردم.

-میتونم برم داخل؟

دکتر-بفرمایید.

رفتم تو.

پرستارها داشتن به سرمش دارو تزریق می کردن.

رفتم کنارش.

می دونستم کار درستی نیست، اما اون دستش که سالم بود رو گرفتم تو دستم.

اروم پشت دستش رو نوازش کردم.

پرستار-همسرش هستین؟

سرم‌و اوردم بالا و بهش نگاه کردم.

-نه یکی از اقوامش هستم.

پرستار-پس حتما به نزدیکانش زنگ بزنید.

سرم‌و تکون دادم و از اتاق رفت بیرون.

صندلی تکی رو گذاشتم کنار تخت و روش نشستم.

بعد چند دقیقه رها با ناله صدا زد:

-کیا..کیارش.

خم شدم روش.

-جون دل کیارش؟

رها-آب میخوام.

سریع پاشدم و رفتم تا به پرستار بگم.



گوشیم‌و در اوردم، رفتم تو مخاطبین.

حالا به کی زنگ بزنم.

به آوا یا آرمان؟

تصمیم گرفتم به آوا زنگ بزنم.

بعد دو بوق جواب داد.

آوا-بله؟

-سلام آوا خوبی؟

آوا-سلام ب خوبیت، اتفاقی افتاده؟

-اره..چیز شده..یعنی؟

آوا-بگو دیگه چی شده؟

-رها.

آوا-رها چی؟


romangram.com | @romangram_com