#سرنوشت_تلخ_پارت_152
-تصادف کرده.
سکوتی برقرار شد..
صداش زدم.
-الو آوا؟الو؟
آوا که معلوم بود شوکه شده با صدای تحلیل رفته ای گفت:
-حا..حالش چطوره؟
-حالش خوبه نگران نباش، اتفاق خاصی نیفتاده زود بیاین بیمارستانه (……)
تلفن قطع شد.
رفتم تو اتاق پیش رها.
لازم ندیدم به آرمان زنگ بزنم، مهم خانوادش بودن.
رو صندلی نشستم.
دستمو بردم جلو صورتش.
خواستم نوازشش کنم که وجدانم اجازه نداد.
اما با خودم گفتم کی دیگه از این فرصت ها پیش میاد.
بر وجدانم غلبه کردم و انگشت اشارمو آروم کشیدم رو صورتش.
کاشکی این فرشته کوچولو نصیب من می شد.
دستمو سریع پس کشیدم.
اخ کیارش اخ چه غلطی میکنی تو؟رو ناموس مردم چشم داری؟تازه بهشم دست میزنی؟
(آوا)
باسرعت از پله ها رفتم پایین.
-مامان مامان، مامان کجایی؟
مامان از آشپزخونه اومد بیرون گفت:
-چی شده دختر؟
با دیدن من رنگش پرید.
مامان-چرا گریه میکنی آوا؟
-مام..مامان رها.
مامان-رها؟رها چی؟
-تصادف کرده.
مامان یکی زد تو صورتش.
مامان-یا ابلفضل.
خواست بیفته زود گرفتمش.
مامان-بدو برو به بابات زنگ بزن، بریم بیمارستان.
مامان داشت گریه می کرد و دعا.
به بابا هم زنگ زدم و گفتم، اون بدبختم فکر کنم سکته رو رد کرد.
***
-خانوم ببخشید یک دختری رو اوردن اینجا، تصادف کرده بود کجاست؟
-اسمش؟
-رها راد.
-اتاق دویست و سی و هفت
سریع با مامان و بابا به اون سمت راه افتادیم، مامان همینجور گریه می کرد.
به اتاق که رسیدیم سریع در و باز کردم.
مامان با دیدن رها یکی محکم زد تو صورتش.
مامان-خاک به سرم.
رفتیم جلو.
یکی از پاهاش و دست هاش رو گچ گرفته بودن، سرشم باند پیچی بود.
romangram.com | @romangram_com