#سرنوشت_تلخ_پارت_150
اگه قبول نشم چی؟
بابا که از استرسم فهمید موضوع از چه قراره، گفت اگه هم قبول نشدی،میری دانشگاه آزاد.
بعدشم اگه دوست داشتی بیا تو شرکت.
منم با حرف بابا یکم انرژی گرفته بود.(رها)
روزاهم به شدت تکراری شده بود.
با خودم فکر کردم چند تا کلاس ثبت نام کنم سرم گرم بشه.
داشتم به سمت دانشگاه می رفتم.
وقتی رسیدم جا پارک پیدا نکردم، مجبور شدم اون ور خیابون پارک کنم.
از ماشین پیاده شدم و ریموت رو زدم.
خیابون تقریبا خلوت بود.
داشتم رد می شدم که صدای بوق گوشمو کر کرد، برگشتم دیدم یک ماشین داره با سرعت به طرفم میاد.
نفهمیدم چی شد دستامو گذاشتم رو گوش هام و جیغ بلندی کشیدم.
(کیارش)
از دست این دخترها کلافه شدم، الکی میومدن پیشم و سوال های چرت و پرت می پرسیدن.
کم کم باید می رفتم سر کلاس.
یادم اومد گوشیمو از تو ماشین نیاوردم.
به سمت خروجی رفتم.
سرم به طرف زمین بود که یکدفعه سرمو اوردم بالا.
قلبم وایستاد.
دست هام بی حس شد..
بدنم یخ کرد.
احساس کردم پاهام فلج شد.
به خودم اومدم و سریع رفتم اون ور خیابون.
چند تا از بچه ها دورشو احاطه کرده بودن، کنارشون زدم.
نشستم کنارش.
به خودم اومدم با نگرانی تقریبا بلند گفتم:
-رها حالت خوبه؟
دوتا زدم تو صورتش.
همهمه ایجاد شده بود.
همه دورمون جمع شده بودن
رها فقط داشت ناله می کرد..
سریع پاشدم و رها رو تو بغلم گرفتم و به سمت ماشین رفتم.
خدایا کدوم بی پدری این کار و کرده؟دست هام می لرزید.
گذاشتمش عقب.
-رها عزیزم الان میریم بیمارستان، تحمل کن.
گوشه پیشونیش خونی شده بود.
همینطور ناله می کرد.
سریع سوار ماشین شدم و با اخرین سرعت به طرف بیمارستان راه افتادم.
-رها تحمل کن الان میرسیم.
محکم بوق زدم.
-برو دیگه احمق.
وقتی رسیدم سریع پیاده شدم و رها رو بغل کردم، رفتم تو داد زدم:
-یکی بیاد کمک، حالش خوب نیست.
romangram.com | @romangram_com