#سرنوشت_تلخ_پارت_139
دلم میخواست همش فکرمو مشغول کنم تا به رها فکر نکنم.
به خودم گفتم:
اخرش که چی؟فکر میکنی رها آرمان رو ول کنه بیاد با تو؟این عشق به هیچ جا نمیرسه بفهم اینو
رفتم تو اتاقم.
خوابیدم روتخت، بعد چند دقیقه خدارو شکر خوابم برد.
***
امروزده اردیبهشت، تولد خواهر کوچولومه.
از کله صبح خونه رو انداخت رو سرش که یکی پاشه من و ببره آرایشگاه.
سیاوش هم از این سر صدا اعصابش خورد شد، پاشد رفت ستایش رو رسوند آرایشگاه و برگشت.
خدمتکارها هم اومدن دارن وسایل رو اماده میکنن.
اینجور که فهمیدم مادر پدرها قراره برن شام.
بعد اینکه حمون رفتم، از در اومدم بیرون که همون لحظه هم سیاوش اومد.
باهم رفتیم پایین تا ناهار بخوریم.
اوه اینجا چه خبر بود.
داشتیم به طرف آشپز خونه می رفتیم که جلومون یک دختر جوون داشت به طرف آشپز خونه می رفت.
ماهم پشت سرش.
فکر کنم احساس کرد یکی دنبالشه که سریع برگشت.
با دیدن ما دوتا چشم هاش اندازه نعلبکی شد.
دختره-ش..شما..شما چرا..چرا دوتایین؟
خندیدم.
دختره دیوونه یکم فکر نمیکنه که ما دوقلو ایم.
***
(رها)
بعد ناهار رفتم حموم.
شب قرار شد آرمان بیاد دنبالمون.
یکم چرت زدم.
بعد که پاشدم شروع کردم به حاضر شدن.
اول یک آرایش ملایم کردم، بعد موهامو هم به حالت بوکله ساده پشت سرم جمع کردم.
اومم خوب شده بودم.
لباسمو اروم تنم کردم.
گردنبند و دستبندمو هم بستم.
عطرمو هم زدم.
نگاهی به حلقم کردم.
مجبوری اونم دستم کردم.
بعد از حاضر شدن، از اتاقم رفتم بیرون.
رفتم پایین، اوا هم پایین وایستاده بود و شال و مانتوش دستش.
وای چقدر خوشگل شده بود.
امشب باید مواظبش باشم.
اما لباسش زیادی باز بود، کاشکی اینو انتخاب نمی کردم، اما خیلی ناز شده بود.
رفتم پیشش.
-چشم نخوری اوا.
به یک لبخند اکتفا کرد.
به پاهاش نگاه کردم، خوب بود ساق کرم رنگ هم پوشیده بود.
موهاشو دم اسبی بسته بود، یک تیکه از موهاشو ازاد رو صورتش باز گذاشته بود.
romangram.com | @romangram_com