#سرنوشت_تلخ_پارت_138
یک سرهمی از جنش کرپ، به رنگ صورتی چرک که شلوارش گشاد بود و رو قسمت سینه یه کمربند چرم داشتـ بالاتنش هم ساده، آستیناش حالت کلوش و حریر بود.
لباس قشنگی بود.
سرمو برگردوندم طرف اوا گفتم:
-خوبه؟
اوا-اره قشنگه.
فروشنده سایزمو برام اورد و رفتم تنم کردم.
قشنگ بود.
بعد از اینکه حساب کردم از مغازه اومدیم بیرون تا بریم واسه اوا بگیریم.
داشتیم می گشتیم که یک لباس باز، چشممو گرفت.
برای اوا قشنگ بود.
-اوا اون لباسه رو نگاه کن، قشنگ نیست؟
اوا سرشو برگردوند و یک لبخندی زد.
معلون بود پسندیده، رفتیم تو مغازه به فروشنده گفتم سایزشو بیاره.
یک دامن کوتاه با منجق های طلایی رنگ.
کوتاهیش تا روی زانوشهـ با تاب مشکی رنگ که روی سینش منجق طلایی کار شده بود.
یکم لباسش باز بود، ولی حالا یک شب.
اوا هم رفت پوشید.
وایی قربون خواهرم که همه چی بهش میاد.
بعداینکه لباس اوا رو هم حساب کردیم رفتیم تا کادو برای ستایش بخریم.
بعد یکم گشتن، اوا برای ستایش یک قاب عکس خیلی خوشگل که یک دختره لب دریا بود وموهاشو مثلا داشت باد می برد خرید، طراحی بود، خیلی قشنگ بود.
منم براش یک ست گوشواره و دستبند گرفتم.
بعد از خریدامون برگشتیم خونه.
(کیارش)
فردا مامان برای ستایش تولد گرفته بود.
جوونا بودیم، دوست های ستایش و دختر پسرهای فامیل.
رها و اوا هم بودن.
از شانس گند من، مامان زنگ زد آرمان رو هم دعوتش کرد.
رفتم تو اتاق سیا.
خوابیده بود رو تخت.
با دیدن من نشست.
سیا-کار داری؟
-میگم برای ستایش چی میخوای بخری؟
سیا-خریدم براش.
-چی خب؟
سیا-چیه باز اعصاب نداری؟
-اعصاب دارم، جواب ندادی؟
سیا-به توچه.
پوف اینم وقت گیر اورده.
-سیا بگو دیگه.
سیا-گیتار.
-اهان.
سیا-تو چی؟
-از ادکلنی دوست داشت براش خریدم، خیلی خب من رفتم.
romangram.com | @romangram_com