#سرنوشت_تلخ_پارت_140

همون لحظه گوشیم زنگ خورد، آرمان گفت بیاین دم در.

اوا مانتو و روسریش رو پوشید و رفتیم بیرون.



سوار ماشین شدیم.

آرمان-سلام خوبین.

-سلام ممنون.

اوا-سلام ممنون تو خوبی؟

آرمان-ب خوبیت.

ماشین رو رو‌شن کرد و راه افتادیم.



بعد چند مین رسیدیم، از ماشین پیاده شدیم.

اوا جلو تر رفت.

ارمان هم اومد کنارم، دستم‌و گرفت تو دستش.



یکی از دوقلو ها اومد در و باز کرد، اها کیارش بود.

-سلام خوش اومدین، بفرمایید.

باهاش سلام کردیم.

اوه چقدر شلوغ بود.

ستایش اومد جلو.

وای عزیزم، چقدر خوشگل شده بود.

ستایش-سلام بچه ها خو‌ش اومدین.

اوا-سلام مرسی عزیزم، تولدت مبارک.

باهم روبوسی کردن.

ستایش-ممنونم گلم.

-تولدت مبارک عزیزم.

باهاش روبوسی کردم.

‌ستایش-ممنونم رها جون، برید تو اتاقم لباساتون رو عوض کنید.

آرمان هم تبریک گفت.

با اوا رفتیم تو اتاق ستایش.

(کیارش)

چرا من انقدر از آرمان بدم اومده؟

اصلا دلم نمیخواست دیگه باهاش هم صحبت بشم.

رها از پله ها داشت میومد پایین.

وای خدا این عروسک و..

محوش شده بودم.

یکدفعه دختر عمم پرید جلوم و نذاشت به ادامه دید زدنم برسم.

فرنو‌ش-کیارش جون میای یکم باهام برقصیم؟

-نه اصلا حوصله ندارم فرنوش، برو با یکی دیگه.

فرنوش-عه چرا بیا دیگه، شدی مثل داداشت؟

هوف حوصلش‌و نداشتم.

به اجبار باهاش رفتم وسط و یکم رقصیدیم.

اما چهار چشمی چشمم دنبال رها بود.



(سیاوش)

اوا چقدر با این لباس ناز شده بود.

ولی بالاتنش باز بود ونگاه همه رو به خودش جلب کرده بود.


romangram.com | @romangram_com