#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_169
تو اتاق مطالعه ام نشسته بودم و داشتم درس میخوندم که مهری خانوم اومد و گفت:خانوم ببخشید...ی خانوم جوانی اومدن میگن که دوست شما هستن و با شما کار دارن
_خوووب بگو بیاد داخل..
_اخه خانوم من تاحالا ندیدمش
_ینی چون تو ندیدیش اون دوست من نیس؟!؟!! برو راهنماییشون کن تو اتاق مهمان تا منم بیام
_چشم
بعد از رفتن مهری خانوم پریدم تو اتاقم و به خودم ی صفایی دادم و رفتم به سمت اتاق مهمان...
درو که باز کردم دیدیم هیواست....
_به به...ببین کی اینجاست؟!راه گم کردی؟!
_سلام عزیزم
_سلام چطور مطوری؟!
_خوبم ولی خیلی خسته ام....
_اییی جان ...خوب میگفتی ماهم بیاییم کمکت
_نه دیگه شما همون بعد مهمونی بیایید ظرفارو بشورید و جارو کنید و اینکارا بسه...
_رودل نکنی هیوا جان!!!
با کیفش زد به دستم و گفت:بیشعور...اصلا نخواستم...
بعدم ی کارت خوشگل داد دستم و گفت:منتظرتونم....وااای به حالت دیر بیای هستی زنده ات نمیزارم
دستامو اوردم بالا و گفتم:باشه بابا چرا میزنی..من حتما میام.اجازه هم همین صبح صادر شد
همینطور که داشت راه میرفت گفت:اوکی عزیزم پس منتظرتم
_بودی حالا...
_قربونت میخوام برم کارتا رو بدم....
_باشه هرطور راحتی
ی چند قدم که رفت برگش به طرفم و گفت:راستی هستی کارت پسرارو چه جوری به دستشون برسونم؟!
_آدرس کافی شاپ پرهامو برات اس میکنم ببر اونجا...مال مهرداد هم بده به پرهام خودش میده بهش
_اوکی ممنون فعلا
romangram.com | @romangraam