#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_170

_بابای

***************

حدود ی ساعتی بود که از رفتن هیوا میگذشت و منم حسابی خودمو با درس خفه کرده بودم که گوشیم زنگ خورد

شیرجه رفتم به طرفش و دیدم که پرینازه:هااان؟!

_از گل رز به خرچسونه

_زهرمار

_تو دلت

_بیشعور...

_چیکار داشتی مزاحمم شدی؟!!

_اوووووو.....بیا برو تو کوچه باااووو....

_زرتو بزن

_ایششش....هیوا اومد پیشت

_عاره

_میری تولد؟!!

_صددرصد....صبح با سیا حرف زدم گفت که میتونم برم

_اوهوووع....خدا شانس بده

_مگه تو نمیای؟؟!

_چرا بابا...مامان اینا که هنو نیاومدن منم راحت میتونم بپیچم...به مهسا هم زنگیدم....بدبخت از صبح ی عالمه زمینه سازی کرده بود تا وقتی هیوایی کارتو میبره مامانش مخالفت نکنه....اونم میاد

_طناز چی؟!!

_طنی فک نکنم بیاد.

_ایی بابا....ی مهمونی خواستیم بریم خبر مرگمون هااا

_حالا بیخیالش...طنی خوب بلده مخ کار بگیره..راضیشون میکنه

_چه میدونم والا

_حالا همه اینا به کنار هستی...من لباس ندارمممم


romangram.com | @romangraam