#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_168

منم خیلی جدی گفتم:بفرمایید

کلا شخصیت من زمانی که پیش هستی بودم با وقتای دیگه کاملا متفاوت بود...اصلا انگار ی آدم دیگه بودم....میشدم ی آدم مغرور و خشک و جدی...

تو حال و هوای خودم بودم که صدای پاشنه های کفش زنونه توجه هم رو به سمت در جلب کرد...

مهندس شریفی اومد و روبه روی من ایستاد...کنارشم همون دختره که اون روز دیده بودمش

_مهندس شریفی:سلام جناب مهندس ببخشید مزاحم شدم

_سیاوش:خواهش میکنم..بفرمایید بشینید.....

بعد هم تلفن و برداشتم و به منشی گفتم که سه تا قهوه بیاره...

_سیاوش: خوووب آقای شریفی...با بنده امری داشتین

_مهندس شریفی:راستش جناب مهندس میخواستم...

دخترش پرید وسط حرفش و گفت: جمعه تولد پدرمه

_سیاوش: تبریک میگم جناب مهندس

مهندس شریفی به تکون دادن سر و ی تشکر مختصر بسنده کرد و دخترش ادامه داد: راستش من توی ویلای شمالمون واسشون ی جشنی ترتیب دادم که به درخواست پدر مبنی بر حضور شما در جشن خواستم بیام و شخصا کارت دعوت رو بهتون تقدیم کنم

همون لحظه منشی اومد داخل و قهوه هارو روی میز گذاشت

من که تا اون موقع پشت میزم نشسته بودم بلند شدم و رفتم رو به روی آقای شریفی نشستم....

دختره کارت رو از داخل کیفش در اورد و گرفت به سمتم: بفرمایید

بدون اینکه کوچکترین نگاهی بهش بکنم کارتو ازش گرفتم و گفتم: بله چشم...ممنون از دعوتتون آقای مهندس...سعی میکنم که بتونم خدمتتون برسم

_مهندس شریفی: سعی میکنم نه آقای مهندس...لطفا تشریف بیارید...خیلی خوشحال میشم

_سیاوش : بله چشم....

همون لحظه منشی اومد داخل و گفت: مهندس تهرانی خواهرتون تماس گرفتند و گفتن که ساعت 6 منتظرتونن

_سیاوش: بسیارخب ...میتونید برید

بعد از رفتن منشی مهندس شریفی گفت: آقای مهندس اگر اجازه بدید ماهم از خدمتتون مرخص بشیم

_سیاوش:خواهش میکنم بفرمایید...بازم ممنون از دعوتتون

بعد از رفتنشون یکم دیگه تو شرکت موندم و بعد رفتم خونه

( هستی )


romangram.com | @romangraam