#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_159
همینجوری داشتم گریه میکردم که حس کردم ی نفر نشست کنارم...فک کردم هستی بیدار شده و وقتی دیده نیستم اومده دنبالم....واسه همین بدون اینکه برگردم خودمو پرت کردم تو بغلش چشمامو بستم و با داد و بیداد شروع کردم به حرف زدن: دیدی هستی...دید این آشغال چه جوری با من بازی کرد....میخواست آبرومو ببره...هستی میخواست انگشت نمای مردمم کنه....ازش بدم میاد....این پسره ی آشغال از ی حیون هم پست تره.....با رفیقش سر من شرط بسته.....اخه من چرا اینقدر بدبختم .....
همینجوری پشت سر هم داشتم حرف میزدم بدون اینکه به اون اجازه بدم حتی ی کلمه جوابمو بده...اما یکم که گذشت و آروم شدم دیدم این کسی که من تو آغوششم هستی نیست چون اون مطمینن سعی میکرد ارومم کنه....چشمامو باز کردم....ی نفس عمیق کشیدم...عطری که تو مشامم پیچید آرومم میکرد اما......این عطر کی بود؟! با دیدن دست مردونه ای که منو تو آغوش گرفته بود سه متر پریدم هوا و سریع برگشتم ببینم که کیه....که چشمم توی جفت چشم نگران و ناراحت گره خورد....باورم نمیشد.... ینی من اینهمه وقت داشتم تو بغل آرمان گریه و زاری میکردم....
وای پری خاک بر سرت
سریع اشکامو با آستینم پاک کردم و با پته پته گفتم: ببخ..ببخشید من فکر کردم شما هستین...ینی هستی شماست...ایشش.....ینی هستی اینجاست واسه همین....
دستاشو اورد بالا و گفت: باشه بابا....چرا ناراحت شدی حالا؟!!
_آخه من....
_ من خودم متوجه شدم که اشتباه گرفتی....ولی خوب چون حالت بد بود ترجیح دادم چیزی نگم تا حرف بزنی و خودتو خالی کنی....حالا این پسره ی آشغالی که از حیون هم پست تره کیه که جرات کرده اشک شمارو در بیاره؟؟!
خنده ام گرفته بود....دستمو گرفتم جلوی دهنم و حالا نخند کی بخند..
با تعجب گفت: به چی میخندی؟!!
_به اینکه چه با دقت هم به حرفام گوش دادی
اونم خندید و گفت: عاره خوب....به نظرم جالب اومد موضوع
آهی کشیدم و گفتم: بدبختی من جالبه؟؟!
هول شد و گفت: نه..نه..منظورم این نبود...منظورم این بود که باحال بود قضیه....ینی .....اییی بابا اصلا چرت گفتم تو نشنیده بگیر
نگاش کردم و گفتم: مهم نیست
چند لحظه توی سکوت سپری شد....آرمان سکوت رو شکست و گفت: نمیگی چی شده؟!!!
دلم پر بود و دوس داشتم با یکی حرف بزنم واسه همین شروع کردم به تعریف کردن قضیه....
بعد از اینکه همه چیزو براش گفتم اشکامو پاک کردم و گفتم:حالا قضیه جالب بود یا نه؟؟!
آرمان با مشت محکم کوبید به پاش و گفت: پسره ی عوضی....چجوری ی آدم میتونه اینقدر کثیف باشه....
اااااا....با آینده ی دختر مردم بازی کرده فقط واسه اینکه چندرغاز گیرش بیاد و به اصطلاح تو جمع دوستاش شاخ بازی دربیاره.....
چیزی نگفتم...بلند شد و چند قدم ازم فاصله گرفت...جفت دستاشو فرو کرد تو جیبش و سرشو گرفت بالا....چند لحظه بهش نگاه....این لامصب هم تیکه ای واسه خودش هاااا....ی شلوار اسلش بلانژ پوشیده بود با ی تی شرت مشکی جذب...
اومد به سمتم و جلوم ایستاد...منم ایستادم....دقیقا روبه روم بود...وقتی دیدم چیزی نمیگه خواستم برگردم تو اتاق که با صداش متوقف شدم:دوسش داری؟!
برگشتم نگاش کردم...سرمو انداختم پایین و گفتم:دوسش داشتم ولی الان همه ی حسم به تنفرم تبدیل شده....الان ازش متنفرم
اومد کنارم ایستاد و گفت:راه بریم؟؟!
شونه به شونه اش حرکت کردم هردومون سکوت کرده بودیم که آرمان سکوت رو شکست و گفت:خوبه که دوسش نداری و ازش متنفری این ینی میتونی فراموشش کنی؟؟!
romangram.com | @romangraam