#سرآغاز_یک_احساس
#سرآغاز_یک_احساس_پارت_158

( به تو چه که من کجام؟!!! اگه میخوای حرف بزنی زنگ بزن چرا آمار میگیری؟؟!)

به محض اینکه اس رو براش فرستادم گوشیم زنگ خورد....سریع صداشو قطع کردم که بچه ها بیدار نشن و سریع خودم به حیاط ویلا رسوندم و تماس رو برقرار کردم

_بله

_این حرفای تو چه معنی داره پری؟!

_هیچی همینجوری بی معنی

_پس حواست باشه این حرفای بی معنی رو دیگه تکرار نکنی

زدم به سیم اخر و گفتم: خوب گوشاتو بلز کن ببین چی میگم سهیل....تا وقتی که اخلاقت رو درست نکنی و این شک و بددلی مزخرفت رو کنار نزاری و بعدشم از هستی معذرت خواهی نکنی باید فکر ازدواج با منو از سرت بیرون کنی...تازه اگه هستی ببخشمت میتونم ی فکری راجبت بکنم

_من اخلاقم خیلی هم خوبه...تویی که باید اخلاقتو عوض کنی و اگه خودت نتونی اینکارو بکنی و عوضش میکنم..در مورد هستی هم باید بگم من اونو آدم حساب نمیکنم

_هه...من همینی هم که هستم،اگه قرار باشه بشم اونی که تو میخوای که دیگه من نیستم ی رباط دست آموزم....درضمن بهتره بگم اینی که شما آدم حسابش نمیکنی تورو ب عنوان حیون خونگی شون هم قبول نداره...پ الکی جوووگیر نشو الانم برو گمشو دیگه هم به من زنگ نزن..

از صداش معلوم بود خسابی عصبانی شده چون داشت داد میزد و حرف میزد:باشه پری خانوم پس بزار حالا که کار به اینجا رسید همه چیزو بهت بگم...من هیچ وقت عاشق تو نبودم....ینی دوستت هم نداشتم عشق که پیش کشت....من فقط به خاطر ی شرط بندی با یکی از بچه ها که مطمینم میشناسیش اومدم سمتت....مهدی....منو مهدی باهم شرط بستیم که هر کدوممون بتونیم مخ تورو بزنیم و تا پای سره ی عقد ببریم طرف مقابل باید 50 میلیون بهش بده...من از طرفی به قدرت مخ زنب خودم و از طرف دیگه هم به خریت تو اطمینان داشتم و خیلی راحت تونستم رامت کنم....ولی خوب دختر کوچولو...نزاشتی تا آخرش برم ک شروع کردی به جفتک انداختن....اما خیالی نیس....همین که باعث شدم مهدی رو رد کنی و بهش پا ندی ینی شرطو نباختم....الانم دیگه باهات کاری ندارم برو هرغلطی دلت میخواد بکن واسه من مهم نیست خرخاکی.....بای

صدای بوق ممتد گوشی تو گوشم پیچید.....قدرت هیچ حرکتی رو نداشتم...این چی گفت؟!!!ینی دوسال زندگی من دود شد رفت هوا.....ینی دوسال من بازیچه ی دست اینا بودم...ینی دو سال تمام سوژه ی خنده ی اکیپ دوستانه ی این عوضیا بودم....داشتم میترکیدم....باید خودمو ی جوووری خالی میکردم و گر ن دق میکردم....همونجا کنار ی تخت چوبی که کنارش گل های بهارنارنج بود زانو زدم....چشمامو بستم و جاری شدن لشک روی گونه هامو حس کردم....دلم میخواست زجه بزنم....من فکر میکردم الان سهیل میگه من دوست دارم بیا باز مثل قبل باشیم...ولی....ولی اون آشغال به جاش پرده از رازی برداشت که دو سال از زندگی منو به بازی گرفته بود

سهیل و مهدی از بچه های محلمون بودن...از همونا که بعد از تعطیلی دبیرستانا میریزن بیرون.... زیاد با دخترا کاری نداشتن و تو حال و هوای خودشون و موتور بازیشون بودن...ی روز ظهر که داشتم از کلاس برمیگشتم مهدی جلومو میگیره و میگه از من خوشش اومده و بهم پیشنهاد رفاقت میده....اما من از پسرا بیزار بودم واسه همین با ی دعوای مفصل میفرستمش دنبال کارش....ولی کارای اون داشت باعث میشد که ی حسایی بهش پیدا کنم...هر روز از خونهتا مدرسه و از مدرسه تا خونه همراهیم میکرد....حتی ی بار که ی نفر مزاحمم شده بود باهاش درگیر شد....

حدود 3 ماه بعد از اولین باری که بهم پیشنهاد داد همینجوری سپری شد که ی روز اومد و گفت که خیلی بهم علاقه داره و حرفش و حسش مال یکی دو روز نیست و اگه منم دوسش داشته باشم تا پای ازدواج هم پیش میاد

منم وسوسه شدم و گفتم بهش فک میکنم

مهدی چهره ی خوبی داشت و سمت هر دختری که میرفت بدون دردسر قبولش میکرد....حالا این پسر سه ماه بود که داشت دنبال من میدویید!!!!

تو همین گیر و دار بود که سر و کله ی سهیل هم پیدا شد...سهیل برعکس مهدی قیافه ی خوبی نداشت اما به جاش ی زبون چرب و نرم داشت که مارو از تو لونه میکشید بیرون.....اولین بار که اومد سراغم گفت میخواد ی سری واقعیت راجب مهدی بهم بگه که ی وقت به اشتباه تصمیم نگیرم....برای همین باهاش ی قراری گذاشتم و رفتم دیدنش....اون گفت که مهدی تورو برای تفریح میخواد توی جمع رفیقاش اینو بارها گفته و بعدم بدون مقدمه بحث علاقمند شدنش به من رو پیش کشید و گفت به خاطر حسی که خودم بهت دارم الان اومدم اینجا و ی جورایی دارم زیر آب رفیقم و میزنم...

من چند روز بعد از قرارم با سهیل با مهدی تماس گرفتم و گفتم که بهش علاقه ای ندارم و دست از سرم برداره

رابطه ی دست و پا شکسته و نامعلوم منو سهیل حدود 2 ماه طول کشید که من کمکم متوجه شدم بهش علاقه دارم و این حس رو دقیقا روزی فهمیدم که به خاطر مشکلی که برای مادرش پیش اومده بو نتونسته بود تا چند روزی ظهرا بیاد تا ببینمش .....اخه بعد از اینکه مهدی رو رد کردم اون باز هم میاومد واسه همین سهیل گفت من ظهرا همراهت میام که مزاحمت نشه...

بعد از اینکه متوجه حس خودم شدم اول خواستم سرکوبش کنم ما با چرب زبونیای سهیل و رفتاراش نتونستم و بعد از اینکه برای دومین بار بهم پیشنهاد داد قبول کردم....

حدود دو ماه پیش بود که سهیل گفت میخواد بیاد خواستگاریم

ولی اون آشغال الان گفت دقیقا همون روز میخواسته منو قال بزاره

چجوری دلش اومد باهام اینکارو کنه....میخواست آبروی خودم و خانواده ام رو به بازی بگیره

ازززش متنفرممممم

اون لعنتی با احساسم بازی کرد


romangram.com | @romangraam