#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_220

میرم تو آشپزخونه با اینکه گرسنمه ولی میلی به غذا ندارم . مامان و دایه با هم حرف میزنن ولی من ذهنم اینجا نیست که بدونم چی میگن . فقط منتظر اومدن کیاوش بودم و به ساعت روی دیوار نگاه میکردم .

بعد از اینکه میز و جمع کردم مامان دایه با شب بخیری رفتن تا بخوابن .

- پس روژان جان کیاوش اومد غذاشو گرم کن

باز مامان منو گذاشته بود تو منگنه . کلا هر کاری می خواست میکرد و من می دونستم بد منو نمی خواد ولی الان کیاوش مثل ببر زخمی می یاد خونه و من با اون چی کار کنم .

خیلی وقت بود که رفته بودن تا بخوابن ولی من هنوز داشتم تو پذیرایی قدم میزدم . نمی تونستم برم بخوابم چون مامان گفته بود غذای کیاوش و گرم کنم . نمی تونستم یه جا بند بشم چون می ترسیدم کیاوش بیاد و همه چی رو سر من خراب کنه . پشت پنجره ته سالن ایستاده بودم و داشتم به شهر نگاه میکردم که در خونه باز شد. پرده رو میندازم و چند قدم میرم جلوتر . کیاوش و می بینم که وارد خونه شده . برق های سالن نیمه تاریک بود و فکر نکنم منو دیده بود چون داشت می رفت سمت راهرو .

- کیاوش

سرشو برمیگردونه و به سالن نگاه میکنه . خسته بود ومی تونسم تو اون نور کم هم اینو تو چهره اش ببینم . میرم جلوتر و سلام میدم

- سلام

یه نگاهی به سر تا پام میکنه و جواب میده . وقتی مامان اینا رفتن تا بخوابن آروم رفتم اتاقم و لباسامو عوض کردم یه تونیک با شلوار پوشیدم و یه شال انداختم رو سرم . نمی تونستم اونجوری با کیاوش روبرو بشم الان فکر میکنه عاشق چشم ابروش شدم و می خوام از راه بدرش کنم .

- سلام ، چرا بیداری این موقع شب

دلم براش می سوزه . تا الان این شکلی ندیده بودمش . کلا آخه مگه چند بار دیده بودمش ولی تو اون چند بار هم اینجوری نبود خیلی داغون بود .

- نه ولی اشتها ندارم

- مامان گفت برات غذا گرم کنم

- از دست این مامان

- گرم کنم ؟


romangram.com | @romangram_com