#روژان،_قربانی_یک_رسم_پارت_219

- البته عزیزم

مامان توپ و انداخته بود تو زمین حریف البته توپی که کم باد بود هر لحظه ممکن بود بادش خالی بشه . بهار هم همین وضیعت و داشت . خودمو که جاش می زارم الان میخوام کله ی کیاوش و بکنم .

بهار چند دقیقه ای میشینه و بعد رفع زحمت میکنه

بعد رفتنش یک با مامان حرف میزنیم .

- خوشگل بود

- آره عزیزم ، خوشگل بود ولی خوشگلی همه چیز تو زندگی نیست

- مودب هم بود

- درسته مودب بود ، خوشگل بود ، تحصیلکرده بود ولی من یه چیزای دیگه رو می بینم

واسه مامان خوشایند نبود که کیاوش با بهار ارتباط داشت از یه طرف خوب بود واسه من که دیگه بهار اونجوری سراسر غرور به من نگاه نمی کنه و از طرفی هم توقع مامان زیاد میشه و من میدونم دیگه ول کن من نمیشه .

می دونستم اذیتم نمی کنه ، دوستم داره ولی اینم می دونستم کیاوش هم پسرشه و دوست داره زندگیش سر و سامون بکیره . ناراحت نبودم از اینکه پشت تلفن اونجوری باهاش حرف زدم . خوب منم یه حدی دارم دیگه ، مرتیکه ی بی اخلاق .

خیلی ساکت موندم فکر کرده خبریه . حالا که مامان اینجاست دیگه کوتاه نمی یام ف حرفی بزنه جوابشو می شنوه . درسته اونقدر سر زبون دار نبودم ولی اندازه ی خودم زبون داشتم و یم تونستم از پس کارام بر بیام ولی تو این چند ماه گذششته به خاطر اون مسائلی یه جوری بودم که الان مامان با اومدنش و حرف هایی که هر روز بهم می زد شارژ روحیم میکرد و من می تونستم قوی باشم .

منتظر بودم تا شب کیاوش بیاید . اگه بگم استرس نداشتم دروغ بود . چون خیلی زیاد استرس داشتم و واقعا نمی دونستم عکس العمل کیاوش راجع به حرف هایی که مامان زده چی میشه .

من خودم نمی تونستم حضور کیاوش و تحمل کنم و اونم حتما همینطور بود .

- روژان جان شام نمی خوری مگه ؟

تو دلم میگم مامان چه راحته و اصلا استرس نداره تازه فکر خوردن شام هم هست ولی خوب اون مادر کیاوش و حرفی نمی تونه بزنه ولی به من بدبخت حتما یه چیزی میگه . می شناسمش تا حدودی و میدونم الان عصبی می یاد خونه .


romangram.com | @romangram_com