#رقاص_های_شیطون_پارت_131
لبخندي بهش زدم و گفتم:هوي آق پسر گشتم نبود نگرد نيست
سامان اخمي كرد و گفت:يعني چي زن منو كجا بردين كه نيست
سيمين خنديد و گفت:اولا زن تو نه و نامزدت كه هنوزم نامزدت نشده يعني قراره بشه
سامان دستشو تو هوا تكون داد و گفت:حالا هر چي
مهدي و دانيال دست سامانو گرفت و گفتن:بگير بشين داداش زشته عيبه انقده خودتو اذيت نكن مياد عزيزم
ريز ريز ميخنديدم و به حالش افسوس ميخوردم .... ديوونه ي زنجيري
سامان نشست رو يكي از صندليا ..... سپيده از پشت هي نيشگون ميگرفت حسابي كبودم كرده بود
شروين و كيلا اومدن سمتمون .... چشمكي بهشون زدم .... نزديكمون كه شدن من و ساناز كشيديم كنار
شروين و كيلا هم مطقابلا كشيدن كنار و سامان بلاخره سپيدرو ديد
با ديدنش اولش متوجه نشد سپيدس و روشو گرفت ولي بعداز دو ثانيه دوباره برگشت و با تعجب بهش خيره شد
خنديدم و گفتم:دو كفتر عاشق ول كنين اين حرفاي چشميرو خرابكاري ميكنينا
سامان انگشت اشارشو گرفت سمتمو گفت:تو حرف نزن
اخم كردم .... اميد يه پس گردني مشتي نثارش كرد و گفت:هوي با خواهر من كار نداشته باشا مگه خودت نامزد نداري
سامان دستشو گذاشت رو گردنشو برگشت سمتشو گفت:بابا داداش نامزدم كجا بود تازه الان ميخوام نامزدش كنم اخه
هممون خنديدم و هر كدوم روي يكي از صندليا نشستيم
سپيده كنار سامان نشست و سرشو انداخت پايين
سامان از جاش بلند شد و صداشو صاف كرد و گفت:خب دوستان ميخواستم اعلام كنم كه.....
romangram.com | @romangram_com