#رقاص_های_شیطون_پارت_125

ساناز خواست گونمو ببوسه كه دستمو گرفتم جلوو گفتم:ول كن دختر نكنه دلت ميخواد سرما بخوري

سرشو به علامت منفي تكون داد و گفت:عمرا.....مراقب خودت باش چيزي خواستي صدام كن

بازم ازش تشكر كردم از سوگل و سيمين هم همينطور ...... سه تايي بلند شدن و رفتن تو اتاقشون

دوباره عطسه زدم و به تلويزيون خيره شدم ..... مثل هميشه چرت و پرت نشون ميداد

خسته شدم و خاموشش كردم ..... خميازه اي كشيدم و روي كاناپه دراز كشيدم

پتو مسافرتي كه روي پاهام بود رو كشيدم روي خودم و سعي كردم بخوابم

چشمامو بستم ....كم كم داشت خوابم ميبرد كه با صداي جيغ بلندي از جام پريدم

به اينور و اونور خيره شدم خبري نبود .... از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق ساناز و بچه ها





دوباره صداي جيغ اومد با ترس به سپيده خيره شدم . گفتم:چته بابا خودمو خيس كردم

با اين حرفم چهارتايي خنديدن

اخم كردم و گفتم:اخه كجاش خنده دار بود ؟ هان ؟ اصلا واسه چي جيغ ميزديد

ساناز خنديد و گفت:جيغ نميزديم جيغ ميزد

پرسيدم:كي جيغ ميزد؟

به سپيده اشاره كرد ... برگشتم سمتشو گفتم:مرض داري جيغ ميزني چسافت تازه داشت خوابم ميبرد

مظلومانه بهم خيره شد و گفت:بخدا از خوشحالي بود

romangram.com | @romangram_com