#رقاص_های_شیطون_پارت_124






تموم كه شد چشمامو باز كردم و گيتارمو گذاشتم كنارم ... بچه ها ميخنديدن و ازم تشكر ميكردن

ساناز با شونش زد به بازومو گفت:ايول بابا عاشق

خنديدم و گفتم:اينو براي سپيده خوندم .... با خنده به سپيده نگاه كردم كه عصبي از بازوم نيشگون گرفت و گفت:بيشعور

خنديدم و سري براش تكون دادم .... انقدر خسته شده بوديم كه زود وسايلارو جمع كرديم و برديم تو خونه ... بچه ها شببخير گفتن تا برن بخوابن كه بارون گرفت

برگشتم سمتشونو گفتم:پايه ايد

همشون بغير از سپيده وسامان موافقت كردن و باهم رفتيم تو حياط ... بارون كه نبود سيل ميباريد

رفتيم زير بارون و بالا و پايين ميپريديم و ميخنديدم .... دستاي ساناز و گرفتم و تند تند چرخيديم

خيس آّ شده بوديم و صد در صد سرماخوردگي رو شاخش بود

با اسرار كيلا و شروين برگتيم تو خونه و بعد از گفتن شببخير رفتيم تو اتاقامون

لباسامو عوض كردم كه سرما نخورم ...موهامو با حوله خشك كردم و افتادم رو تخت ... نفس عميقي كشيدم و كم كم خوابيدم......

عطسه اي زدم و ب دستمال بينيمو پاك كردم ..... زير لب به خودم فحش ميدادم كه چرا اينجوري رفتم زير بارون

كنترل رو از روي ميز براشتم و شبكرو عوض كردم ..... ساناز و سيمين و سوگل هر كدوم چيزي تو دستشون بود و ميومدن سمت من ساناز يه ليوان شير گرم ..... سيمين يه كاسه سوپ ....... سوگلم يه ليوان اب و قرص

خندم گرفته بود بين همشون من فقط سرما خورده بودم ..... سه تايي نشستن كنارم ...... سوگل اول قرصمو داد خوردم بعد سوپم و بعدم شير

لبخندي بهشون زدم و تشكر كردم و گفتم:برين يكم استراحت كنين خيلي زحمت كشيديد


romangram.com | @romangram_com