#پونه_1__پارت_175


_ بزرگتر؟تو اسم خودتو گذاشتي بزرگتر؟تو که به اندازه ي يه بچه ي ده ساله هم نمي فهمي؟و باعث اذيت اين طفلک ميشي.





سيمين با جواب آرمين انگار جلوش کم آورده بود که گفت:

_ به تو چه؟ تو چيکاره اي؟اصلا چرا توي زندگي من دخالت مي کني؟ها؟

آرمين جوابشو نداد و فقط با حرص نگاش کرد اما پدرم برگشت و بهش تشر زد:

_ دهنتو ببند سيمين.

ولي اون زن که دست بردار نبود با دست به آرمين اشاره کرد و گفت:

_ واسه چي دهنمو ببندم مگه دروغ مي گم؟همه ش داره تو زندگي من دخالت مي کنه.برادرمه باشه.به اون چه ربطي داره من چي ميگم و چيکار ميکنم؟فکر مي کني من نمي دونم همين شازده کاري کرد که دختره رو اينجا نگه داري ؟ها؟

بعد دوباره رو کرد به آرمين و گفت:

_فکر کردي احمقم؟ولي کور خوندي آقا همه ي اون پيامايي رو که واسه فرامرز فرستاده بودي خوندم.که اين دختره سه ماه اينجا بمونه دوري براش عادي ميشه و زندگي بدون مادرشو راحت تر تحمل مي کنه آره؟

با شنيدن حرفش با تعجب زياد به آرمين نگاه کردم.باور نمي کردم اون چنين حرفي زده باشه.نه...اين يکي ديگه خارج از تحملم بود.من به اين پسر اعتاماد کرده بودم.بهش اعتماد کرده بودم و فکر مي کردم باهام صادقه.فکر مي کردم وقتي هوامو داره و بهم محبت مي کنه پس ميشه بهش اعتماد کرد. ولي...دستمو به نرده که نيفتم و پرسيدم:

_ شما ها...شماها چيکار کردين؟

_ پونه بابايي!

صداي پدرمو شنيدم اما بي اعتنا به اون فقط به آرمين خيره شده بودم:

_ چطور تونستين؟

جوابمو نداد.سرشو انداخته بود پايين.

_ مي خواستين گولم بزنين که اينجا بمونم؟واسه چي؟واسه اينکه از مادرم دور بشم؟

_ پونه!بابا!تو نبايد اينجوري حرف بزني.کسي نخواسته گولت بزنه يا بهت دروغ بگه.

جوابشو ندادم.چون بازم بغض راه گلومو بسته بود و لحظه به لحظه هم سنگينتر ميشد.ديگه نمي تونستم اونجا بمونم و همين شد که دوباره از پله ها دويدم بالا و به پدرم که صدام ميزد توجهي نکردم و وقتي به اتاقم رسيدم ودرو باز کردم خودمو پرت کردم داخل و سريع درو قفل کردم.بعد خودمو انداختم روي تخت و زار زدم.زار زدم چون احساس مي کردم اضافيم و کسي دوستم نداره.احساس مي کردم تنهام.خيلي خيلي تنها.فکر مي کردم بد جوري بازي خوردم.از همه.حتي از مادرم که اون همه دوستش داشتم.از دست همه عصباني بودم.از پدرم.مادرم.آرمين و سيمين...اما چه کاري از دستم بر ميومد؟هيچي...فقط گريه مي کردم.دلم مي خواست همون لحظه بميرم و چشمام واسه هميشه بسته بشن.اما مي دونستم اينم امکان نداره.دلم مي خواست از همه ي اونايي که ميشناسم دور بشم.دور دور. ولي مگه ميشد؟من مثل وصله اي بودم که بهشون چسبيده بودم و هيچ جوري جدا نميشدم...

چشمامو باز مي کنم و از فکرش ميام بيرون.هميشه فکر مي کردم اون لحظه ها برام تلخترين لحظه هاي زندگيم هستن ولي الان ميبينم تلختر از اون روزا هم مي تونه وجود داشته باشه.تلختر و سخت تر.

بازم گوشيمو لمس مي کنم و آروم درش ميارم و نگاهي بهش ميندازم.آرمين پيام داده.پيامشو مي خونم:

_ سلام کجايي؟

خيلي تند براش مي نويسم:

_ سلام.ببخش پيام ندادم. نگران شدي؟

و براش مي فرستم و منتظر جواب مي مونم که زود ميرسه:

_ آره.خيلي.

براش يه پيام ديگه مي نويسم و ميفرستم:

_ مامانم جريانو فهميده واسه همين بايد احتياط کنم که نبينه دارم واست پيام ميدم.

romangram.com | @romangram_com