#پونه_1__پارت_174
با بغض گفتم و سيمين برگشت و بهم زل زد و جواب داد:
_آره راسته.
پدر با اخم نگاش کرد و گفت:
_ سيمين!
اما سيمين بدون توجه به اون رو به گفت:
_ نمي دونم دليلش چيه.ولي به نظرم مي خواد دوباره ازدواج کنه.
دلم ريخت.سرم از شنيدن اين حرف گيج رفت و نشستم.باورم نميشد.مادرم...مادرم مي خواست ازدواج کنه؟با يه مرد ديگه...
_ و حتما چون تو مانع ازدواجش بودي فرستادت اينجا...
صداي سيمينو ميشنيدم و نميشنيدم.پدر داد زد:
_ بس کن ديگه سيمين...
سعي کردم فکرمو متمرکز کنم.يعني اون..اون مي خواست با کي ازدواج کنه؟!به ذهنم فشار آوردم که به خاطر بيارم اون مردي که مادرم مي خواد باهاش ازدوج کنه کيه؟به ذهنم فشار آوردم و عاقبت سايه ي تيره اي که توي ذهنم بود کم کم روشن شد و شهريار پسر عمه ي مادرمو به ياد آوردم.مردي که هر وقت ميديدمش يه چيزي برام داشت.خوردني...عروسک...گل سر و همين محبتاش باعث شده بود بهش انس بگيرم و دايي صداش کنم.مرد تنهايي بود که ازدواج نکرده بود و بعد از فوت عمه و شوهر عمه ي مادرم تنها زندگي مي کرد و زندگيشو از راه درس دادن تو دانشگاهها مي گذروند.
_ آره ديگه.معلومه.اونم آدمه.مي خواد زندگي کنه.معلومه که اين بچه مزاحم زندگيشه.
بغضم سنگينتر شد و راه نفسمو بند آورد.يعني حقيقت داشت؟!نه...نمي تونستم باور کنم.اينا همه ش دروغ بود.چرندياتي بود که سيمين داشت از خودش در مي آورد.نه من نمي تونستم باور کنم.واسه همين به زحمت روي پاهام وايسادم و با صدايي که به شدت مي لرزيد گفتم:
_ اينا همه ش دروغه.تو داري دروغ مي گي.
سيمين پوزخند زد:
_ آره دروغه.تو اينطور فکر کن.ولي اگه دروغ باشه پس چه دليلي مي تونه داشته باشه که تو رو واسه هميشه بفرسته اينجا .
گريه م گرفت.و دوباره نشستم.صورتمو بين دستام قايم کردم.يعني اون اين کارو کرده؟مادر من؟!واقعا از پدرم خواسته از من نگهداري کنه؟!اما آخه براي چي؟!توي ذهنم دنبال جوابي براي سوالم گشتم و به حرف سيمين رسيدم.حرفش به نظر منطقي ميومد.وگرنه به جز اون مادرم چه دليل ديگه اي مي تونست براي دور کردن من از خودش داشته باشه؟!چه دليلي؟!
_ گريه نکن بابايي.معلومه که دروغه.مادر تو همچين آدمي نيست.اون فقط...
خواست ادامه ي حرفشو بزنه اما سيمين مانعش شد و گفت:
_ چرا داري بي خودي انکارش مي کني و ميگي دروغه؟مگه تو باهاش تلفني حرف نزدي؟مگه بهش نگفتي اگه به پول احتياج داره به خودت بگه و سراغ اون مرد نره؟ها؟
_ صداتو ببر سيمين.بس کن .
اينو آرمين گفت و سيمين يه لحظه خشکش زد اما بعد با چشمايي که تا آخرين حد گشاد شده بودن برگشت و به برادرش نگاه کرد:
_ تو با من بودي؟!
آرمين رفت طرفش و با عصبانيت جواب داد:
_ آره با تو بودم.چرا تمومش نمي کني و ساکت نميشي؟
سيمين با لحن تندي گفت:
_ نو خجالت نمي کشي با خواهر بزرگترت اينطوري حرف ميزني؟
romangram.com | @romangram_com