#پونه_1__پارت_176
جوابش که ميرسه فوري مي خونمش:
_ واقعا؟فهميده؟خب شايد اينجوري بهتر باشه.
چشمام با خوندنکلمه هاي روي صفحه ي موبايلم تا آخرين حد باز ميشن و براش مي نويسم:
_ چي چي رو بهتر باشه؟هيچ معلوم هست چي ميگي؟مي فهمي توي چه دردسري افتادم؟تو که نديدي چقدر عصباني بود؟
منتظر جواب پيامش مي مونم اما اين بار خيلي ديرتر از قبل ميرسه:
_ اينطوري ديگه واسه خواستگاري کردن از تو مشکلي ندارم.چون مادرت که بدونه پدرتم با خبر ميشه و کار منم راحت تر...
با خوندن پيام عصباني ميشم و با خودم فکر مي کنم اون به چي فکر مي کنه و من به چي؟!آدم اينقدر خودخواه؟تند تند براش مي نويسم:
_ مامانم مي دونه قبلا ازدواج کردي.
اين بار جوابش خيلي سريع ميرسه:
_ اشکالي نداره.فوقش بول نکنه.ولي من اونقدر ميام و ميرم که بالاخره خودش خسته بشه و راضي به ازدواج ما دو تا بشه.
با ناباوري پيامو مي خونم و براش مي نويسم:
_ ديوونه اي به خدا.
و اون جواب ميده:
_ آره.ديوونه ي توام.
پيامشو که مي خونم باز دلم توي سينه م بي قراري مي کنه و بازم نفسم بند مياد و همون موقع يکي ديگه ازش ميرسه:
_ به محض اينکه حالم بهتر بشه تو رو از بابات خواستگاري مي کنم.برامم مهم نيست چه اتفاقي ميفته و ديگرون چي مي گن.تو هم سعي کن همين کارو بکني.بذار هر چي مي خوان بگن.اصلا اهميت نده.
مي نويسم:
_ پس باران...
جواب ميده:
_ بازم که تو حرف بارانو پيش کشيدي!تو با اون کاري نداشته باش.خودم يه فکري به حالش مي کنم.در ضمن تو بهم قول دادي باهام بموني پس جوري حرف نزن که فکر کنم داري بهونه مياري.
پيامشو مي خونم و از خودم مي پرسم يعني ميشه؟!يعني امکان داره اين اتفاق بيفته و من و آرمين...از فکرش خجالت زده احساس گرما مي کنم و با شرمندگي به باران فکر مي کنم.آخه چه طور مي تونم در مورد اين موضوع فکر کنم؟!چه طور روم ميشه؟نه،حتي فکرش هم گناهه.نبايد،نبايد بهش فکر کنم.پس چيکار کنم؟!آرمين تصميم خودشو گرفته و مي خواد منو از پدرم خواستگاري کنه.ولي نبايد اين اتفاق بيفته.اگه بذارم ماجراي علاقه مون کش پيدا کنه اون وقت...اون وقت....زندگي باران به هم ميريزه.نه،نبايد بذارم اين اتفاق بيفته.
کلافه از فکر کردن دست مي کشم و حواسم دوباره ميره سمت پياماي آرمين:
_ تو که سر قولت هستي!مگه نه؟
زل ميزنم به کلمه هاي روي صفحه ي موبايل.چي بهش بگم؟!حرفي براي گفتن ندارم.هيچ حرفي...کمي جا به جا ميشم.چه جوابي بهش بدم؟بدون اينکه خودم بخوام براش مي نويسم:
_ آره.
و به خودم ميگم يه مدت کوتاه صبر مي کنم تا حالش بهتر بشه،اون وقت همه چيزو بهش ميگم و ازش خداحافظي مي کنم.از فکر خودم دلم ميگيره.ولي توي دلم ميگم بايد اين کارو بکنم.از اولش هم يه چنين تصميمي گرفته بودم.پس بايد تصميممو عملي کنم.آره،اين درسته.بايد همين کارو بکنم.
فصل پانزدهم
(1)
دو هفته ي ديگه هم گذشت.توي اين دو هفته از پيامايي که آرمين فرستاده کاملا مشخصه حالش خيلي بهتر شده.اما توي همين دو هفته من احساس مي کنم بيشتر وابسته ش شدم و دليلش هم اينه که پياما و تماساي تلفني مخفيانه ي ما دو نفر از قبل بيشتر شدن.توي پارک نشستم و به گوشي موبايلم زل زدم.براي گرفتن يه تصميم جدي در مورد آرمين به اينجا اومدم.دور از چشم مادرم که هنوز باهام سرسنگينه و اگه مي فهميد اجازه نمي داد بيام بيرون.مطمئنم با خودش فکر مي کنه وقتي ميرم بيرون با آرمين قرار ملاقات ميذارم.انگشتمو روي دکمه هاي گوشيم مي کشم .چطور به آرمين بگم؟چطور بگم فراموشم کنه؟چطور ازش دل بکنم؟نه،اين کار از من بر نمياد.پس چيکار کنم؟!اون مي خواد با پدرم حرف بزنه.بدون اينکه به باران و آرمان فکر کنه.من حقي نسبت به اون ندارم.آرمين متعلق به يه نفره.اونم بارانه.پس بايد فراموشش کنم و کاري کنم که اونم منو فراموش کنه.ولي سخته.دل کندن خيلي سخته.اونم توي يه چنين شرايطي که بهش وابسته تر شدم.آخه چطور آدم مي تونه از کسي که دوستش داره دل بکنه و فراموشش کنه؟اصلا مگه ميشه؟ولي بايد اين کارو بکنم.اين به نفع همه ست.هم به نفع خودشه و هم من،هم به نفع بارانه و هم به نفع آرمان و...ولي آخه چطور مي تونم از ذهنم بيرونش کنم؟!چطور مي تونم صداشو،نگاهها و خنده ها و حرفاش و خاطراتشو فراموش کنم؟بازم بغض مي کنم و با چشماي اشک آلود به صفحه ي گوشيم نگاه مي کنم و توي مشتم فشارش ميدم.يعني الان بايد بهش زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم؟يا نه پيام بفرستم و تو پيامم همه چيزو بهش بگم.بهتره زنگ بزنم.اينجوري براي آخرين بار صداشو هم ميشنوم.آره،آره بايد همين کارو بکنم.اما چرا،چرا دستم ميلرزه و نمي تونم؟!مي خوام جلوي لرزش دستمو بگيرم اما نمي تونم.لعنتي!دندونامو روي هم فشار ميدم و دستمو محکم ميگيرم.ولي بازم سخته.برام خيلي سخته که بهش زنگ بزنم و حرفايي رو که آماده کردم بهش بزنم.اصلا،اصلااحساس مي کنم هر چي توي ذهنم بوده فراموشم شده.با يه حالت مستاصل چشم از گوشيم بر مي دارم و به رو به روم زل ميزنم.کاش...کاش ماجراي ما به اينجا ختم نميشد.کاش همون وقتي که خونه ي پدرمو ترک مي کردم همه چي بينمون تموم ميشد و اونم منو فراموش مي کرد.با ياد آوري گذشته ، بازم خاطرات شروع مي کنن به جولون دادن توي ذهنم، اما من اين بار در برابرشون هيچ مقاومتي نمي کنم و پسشون نميزنم.مي خوام فکر کنم.مي خوام براي آخرين بار به آرمين فکر کنم و خاطراتمو با اون مرور کنم.هر چند اون خاطرات تلخ و ناراحت کننده باشن.به پشتي نيمکتي که روش نشستم تکيه مي دم،چشمامو ميبندم و يه نفس عميق مي کشم:
romangram.com | @romangram_com