#موژان_من_پارت_193

- سلام . خواب بودي ؟

- نه دراز كشيده بودم .

دلم نميخواست جوابش و بدم ولي خوب چاره اي نبود . رادمهر فقط براي چند ثانيه نگاهم كرد و بعد خيلي بي تفاوت از كنارم رد شد و به اتاقش رفت . به سمت مبل رفتم و كتابم و از روش برداشتم و دوباره مشغول خوندن شدم . حداقل اينجوري نشون دادم ! رادمهر لباساش و عوض كرده و برگشته بود سركي توي آشپزخونه كشيد و گفت :

- ناهار چي خوردي ؟

شونه هام و بالا انداختم و گفتم :

- صبحانه دير خوردم ميلي به ناهار نداشتم ديگه .

رادمهر هم حرفي نزد و روي مبل كناري من لم داد و تلويزيون و روشن كرد . حرصم گرفت حتي براش گرسنگي منم مهم نبود . زير چشمي حركاتش و نگاه كردم مثل هميشه خونسرد بود . روش و به طرف من برگردوند و گفت :

- به جز احسان امروز كسي ديگه خونه زنگ نزد ؟

انگار من منشي خصوصيش بودم . البته حرف زياد بدي هم نزده بود ها ولي خوب من چون عصباني بودم كلا هر لحظه امكان داشت الكي دعوا راه بندازم ! گفتم :

- روزايي كه من خونت نبودم چجوري ميفهميدي كسي زنگ زده بهت يا نه ؟

اين حرفارو همينجوري با خونسردي بدون اينكه نگاهي بهش بندازم گفتم ولي زير چشمي نگاهم بهش بود . اخماش و تو هم كرد و گفت :

- چطور ؟ انقدر برات سنگينه كه به اين سوالم جواب بدي ؟

romangram.com | @romangram_com