#موژان_من_پارت_192
- اگه كار نداشتم كه زنگ نميزدم . احسان الان زنگ زد خونه كارت داشت فكر كنم .
كمي مكث كرد و گفت :
- باشه بهش زنگ ميزنم . ديگه كاري نداري ؟
- بدون توجه به حرفش كه سعي داشت دست به سرم كنه گفتم :
- مطب نيستي ؟
خيلي جدي گفت :
- نه با دوستام ناهار اومدم بيرون . خونه ميبينمت فعلا .
قبل از اينكه كاملا گوشي قطع بشه صداي خنده ي چند تا زن و مرد و شنيدم . پس حسابي هم جمعشون جمع بود ! اصلا به من چه . دوباره روي مبل ولو شدم و كتابم و توي دستم گرفتم ولي هر كار ميكردم نميتونستم روي نوشته ها تمركز كنم . يه ريگي تو كفشش بود كه همش ميخواست من و دك كنه . از خودراضي فكر كرده كشته مردشم حتما كه بهش زنگ زدم . با حرص كتاب و روي مبل پرت كردم و به سمت اتاق رفتم و همه ي حرصم و سر در بدبخت خالي كردم . محكم به هم كوبيدمش حتي از صداش خودمم ترسيدم و تقريبا از جا پريدم . خودم و روي تخت انداختم و ساعدم و روي پيشونيم گذاشتم به سقف خيره شدم . دلم ميخواست به حال خودم گريه كنم . حالا نه رادمهرو داشتم و نه احسان و . كلافه بودم . تنهاي تنها گير افتاده بودم .
نميدونم شايد انتظار داشتم رادمهر برخلاف كارايي كه من باهاش كرده بودم باهام بازم مهربون باشه و دوستم داشته باشه ! مُوژان خيلي احمقي . چه انتظاراتي داري . همين كه انقدر خوب و فهميدست كه كارت و به روت نمياره بايد بري خدا رو شكر كني . دلم با اين حرفا آروم نميگرفت . همش فكرم پيش رادمهر و اون قرار ناهار كذاييش بود . ساعت حدوداي 6 بود كه بالاخره صداي چرخش كليد و شنيدم و بعد صداي رادمهر و :
- مُوژان . كوشي ؟ مُوژان .
چه عجب بالاخره آقا رضايت دادن از پيش دوستاشون دل بكنن ! اول خواستم جوابي بهش ندم ولي بعد با خودم گفتم شايد با خودش فكر كنه كه من حسادت كردم و ناراحت شدم . از جام بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم بدون هيچ حرفي جلو رفتم با ديدن قيافه ي اخمو و تو همم گفت :
romangram.com | @romangram_com