#موژان_من_پارت_191
- اي بد نيست روابطمون بالاخره بايد به هر چيزي زمان داد .
براي اولين بار بود كه ميخواستم حرص احسان و در بيارم . لحن نيش دارش بدجوري حرصم و در آورده بود . پوزخندي زد و گفت :
- خيلي خوبه . من فكر كردم رادمهر امروز خونست ولي مهم نيست شماره ي گوشيش و ميگيرم . خداحافظ .
خداحافظي كردم ازش و همونجا روي مبل ولو شدم . اين ديگه چه مرگش بود ؟ اين روزا هر كي به من ميرسيد جني بود ! نه به رادمهر كه خوش اخلاق و مهربون شده بود نه به احسان كه نيش دار حرف ميزد و تيكه مينداخت .
ولي چرا بايد فكر كنه امروز رادمهر خونست ؟ اصلا امروز چند شنبست ؟ يكم فكر كردم و يادم افتاد كه امروز پنجشنبست و رادمهر مطب نميرفت . پس از صبح تا حالا كجاست ؟ اول خواستم بيخيال از كنار اين فكر رد بشم ولي هر كاري كردم نشد انگاره يه خوره به جونم افتاده بود . ميتونستم به بهونه ي اينكه احسان كارش داشته بهش زنگ بزنم . سريع تلفن و برداشتم و شماره ي موبايلش و گرفتم بعد از 3 تا بوق صداش و كه رنگي از خنده توش معلوم بود و شنيدم :
- بله ؟
با كنجكاوي و شك گفتم :
- سلام . خوبي ؟
- سلام ممنون تو خوبي؟
لحنش دوباره جدي شده بود تشكر كردم دوباره گفت :
- كاري داشتي ؟
منظورش اين بود كه سريع حرفت و بزن و قطع كن . با دلخوري گفتم :
romangram.com | @romangram_com