#موژان_من_پارت_190
با خيال راحت به سمت آشپزخونه رفتم و صبحانه ي مفصلي خوردم . روي مبل لم دادم و كتابي رو كه با خودم آورده بودم و خوندم . تلفن خونش زنگ خورد نميدونستم بايد جواب بدم يا نه . صداي زنگ تلفن بدجوري روي اعصابم بود . دل به دريا زدم و به سمت تلفن رفتم :
- بله ؟
چند لحظه اي سكوت بود دوباره گفتم :
- الو ؟
- سلام .
جلوي دهنم و گرفتم كه جيغ نزنم . احسان بود . عجب گندي بالا آوردي مُوژان حالا ميمردي تلفن و جواب نميدادي ؟ با كمي مكث جواب سلامش و دادم . گفت :
- خونه ي رادمهري يا من اشتباه شماره رو گرفتم ؟
از توي لحنش هيچي معلوم نبود . نميفهميدم ناراحته يا خوشحاله يا متعجبه . فقط سردي و جديت و از توي صداش حس ميكردم . گفتم :
- نه درست گرفتي من خونه ي رادمهرم .
- روابط حسنه شد ؟ ديگه جشن نميگيري ؟
لحنش نيش دار بود . اينجور حرف زدن از احسان بعيد بود . اين چه رفتاري بود ؟ به هر كسي هم كه بايد جواب پس ميدادم مطمئن بودم كه اون شخص هيچ وقت نميتونه احسان باشه چون خودشم يه پاي اين قضيه بود . يه جورايي مقصر بود توي به هم خوردن عروسي من . با حرص گفتم :
romangram.com | @romangram_com