#موژان_من_پارت_189
- نه مگه ساعت چنده ؟
- 12 . پاشو برو يه چيزي بخور دختر ضعف ميكني . نيام تهران ببينم پاي چشات سياه شده از بس به خودت گرسنگي دادي .
خندم گرفت گفتم :
- نه مادر من . غذا هم ميخورم چشم .
- ديشب كه نترسيدي مادر ؟ خوب خوابيدي ؟
تازه يادم افتاد كه مامان هنوز نميدونه من خونه ي رادمهرم . دوست نداشتم از حضورم توي خونه ي رادمهر برداشت بدي بكنه . ولي بالاخره نميشد پنهان كرد و بايد بهش ميگفتم :
- ديشب رادمهر اومد دنبالم من و آورد خونه ي خودش .
مامان كه انگار فكر ميكرد اشتباه شنيده شوكه شد ولي بعد خيلي استقبال كرد و گفت :
- خدا خيرش بده . بهتر مادر ميخواستي بموني تنها تو خونه كه چي بشه ؟ الانم رادمهر خونست ؟
- نميدونم تازه با زنگ شما بيدار شدم .
- عجب دختر تنبلي بار آوردما پاشو يه آبي به دست و صورتت بزن . مُوژان من بايد برم دوباره بهت زنگ ميزنم نبينم دوباره بگيري بخوابي ها .
مامان و از بيداري كاملم مطمئن كردم و گوشي رو قطع كردم . لباسام و عوض كردم و از اتاق بيرون رفتم . سركي توي اتاق رادمهر كشيدم تختش مرتب بود و خبري ازش نبود .
romangram.com | @romangram_com